خانه
آخرین بوسه
ارسال شده در 20 اسفند 1403 توسط زفاک در روزنوشت

هوالحبیب
کسی چه می‌داند شاید در لحظه‌های پایانی، با همان لب‌های خشکیده، جسم نحیفت را از بستر کندی. نازدانه‌ات را بر دامن پرمهرت نشاندی. دستان لرزان و رنجورت را دور تن کوچکش گره زدی. گونه‌های زرد و پریده‌اش را بوسیدی.
کسی چه می‌داند شاید به رسم هر روز با همان شانه چوبی، دوباره گیسوانش را شانه زدی. طره‌ای از جلوی پیشانی‌اش را پشت گوش‌هایش بردی. نگاهی پر از مهر به چشم‌های غم‌زده‌اش کردی. رد اشک‌های خشکیده دلت را زخمی کرد. دوباره سفت در آغوشش کشیدی.
آرام در گوش‌هایش خواندی. واژه‌ واژه نور. واژه واژه صبر. واژه واژه ایمان و او را به أغوش همسرت سپردی. به مردی که سنگینی غم‌ها روی شانه‌هایش بود؛ اما ایستاده بود محکم، مثل همان صخره‌های شعب ابی‌طالب.
در بسترت آرام گرفتی. خستگی همه این سال‌ها را به زمین گذاشتی. پلک‌هایت را پایین کشیدی و به سوی یگانه عاشقت پرکشیدی…

بوسه ,شانه ,شعب ابی طالب ,طلایی ,مو نظر دهید »
معارفه
ارسال شده در 20 اسفند 1403 توسط زفاک در تمرین نویسندگی

هوالحبیب

هوای اتاق دم‌کرده بود. حاج‌‌بابا گفت: «پاشین برین بیرون یه بادی به کله‌تون بخوره». رویم را تنگ‌تر گرفتم که خنده‌ام بیرون نریزد. نگاه حاج‌بابا طوری بود که بی‌واسطه بلند شدیم. ایوان را رد کردیم. بال‌های چادرم را به هم پیچیدم و کمی بالا گرفتم. خدا خدا می‌کردم زیر پایم نپیچد. پله‌ها را شمرده شمرده پایین آمدم. توی دلم غوغایی بود. انگار همه هول و والای عالم جمع شده بود توی دلم. یک ترس ناشناخته یک حس مبهم داشت توی رگ‌هایم می‌دوید. تازه سر شب بود. عکس ماه افتاده بود توی حوض آب وسط حیاط. از صبح افتاده بودم به جان کاشی‌هایش و سابیده بودمشان. حسابی برق افتاده بودند. نه خزه‌ای بود نه جلبکی. آب مثل آیینه صاف و زلال می‌درخشید. چند ماهی ول داده بودم توی حوض. ماهی‌ها دور ماه طواف می‌کردند. لابه‌لای رُزها صدای  پچ‌پچ جیرجیرک‌ها می‌آمد. نسیم آرام آرام از بین شاخ و برگ تاک‌ها می‌دوید و می‌نشست روی گونه‌های سرخم. انگار توی تنم تنور آتش زبانه می‌کشید. داغ شده بودم. نشستیم روی همان تخت چوبی زیر داربست. روی همان قالیچه دست بافت مادرم. حکما از شرم و حیا بود که سرم بالا نمی‌آمد. می‌خواستم حواس خودم را پرت کنم شاید. گره به گره قالی را برانداز می‌کردم. توی خیالم زخم‌های دست‌های مادرم را می‌شمردم. یکی دو تا سه تا… اوه چه صبری داشته بود. چه خون دلی خورده بود. قلبم مثل یک گنجشک کوچک تند تند خودش را به قفسه سینه‌ام می‌کوبید. آنقدر بلند که می‌ترسیدم او هم صدایش را بشنود. از زیر چادر یاسی‌ام دستم را گذاشتم روی قلبم. یک آیت الکرسی برایش خواندم. بعد زیر چشمی نگاهش کردم. داشت باغچه را برانداز می‌کرد. لباس آبی آسمانی‌ توی تنش خوش نشسته بود. شلوار سورمه‌ای به پا داشت و جوراب‌های سفید. انگار دستی هم توی موها و ریش‌های بورش برده بود. نگاهش پر شوق بود. حکما یاس‌ها دل او را هم برده بودند. ناغافل بلند شد. دلم ریخت؛ یعنی به همین زودی پشیمان شده بود. رفت سمت حوض. نشست روی لبه‌سنگی‌. دست برد توی آب. می‌ترسیدم لب باز کنم. دلم می‌خواست حرف بزند. چیزی بگوید و این ترس و واهمه را بشوید و ببرد؛ اما او انگار در این عالم نبود…

آب ,اتاق ,ایوان ,تمرین نویسندگی ,حس و مکان ,حوض ,حیاط ,خواستگاری ,پله ,چادر نظر دهید »
سفر بی‌بازگشت
ارسال شده در 17 اسفند 1403 توسط زفاک در تمرین نویسندگی

هوالحبیب

دم رفتن بود. دلش شور می‌زد. اما کاری از دستش برنمی‌آمد. دلش می‌گفت نه اما زبانش راه نمی‌برد. همه خداحفظی کردند. او هم به ناچار. روسری سفید صورت پر چین و چروک بی‌بی را قاب گرفته بود. چهره‌اش زردتر از همیشه به نظر می‌رسید. پیراهن گل‌گلی به تنش زار می‌زد. مریض بود و حال ندار. لاغرتر شده بود. بغلش کرد. نحیف‌تر از همیشه بود. جای مادربزرگ‌هایی که ندیده بود دوستش داشت. با لبخندهایش، با قربان صدقه رفتن‌هایش، با غصه خوردن‌هایش حسابی توی دلش جا باز کرده بود.  چاره‌ای نبود انگار. باید دل می‌کند از بی‌بی. پاهایش رمق نداشت. توی دلش غوغایی بود. حس بدی چنگ انداخته بود توی وجودش. داشت ذره ذره می‌خوردش. اما بی‌بی هم می‌خواست برود. می‌خواست زائر باشد مثل همه زائر مادرش. چند سال منتظر مانده بود برای چنین روزی. حالا بیماری زورش نمی‌رسید جلویش را بگیرد. هیچ کس زورش نمی‌رسید. مرغش یک‌پا داشت. می‌خواست برود. چشم به راه بود دو هفته تمام. همه آمدند. همه فک و فامیل‌ها جمع شدند توی خانه. آب و جارو کردند. پارچه‌ها روی دیوار زدند. خانه پر شد از هیاهیوی بچه‌ها و نوه‌ها. همه شوق داشتند. همه منتظر بودند. قاب‌های لوز و باقلوا چیدند روی میزها. جعبه‌های سیب و هلو را شستند. رفتند فرودگاه. غلغله بود. هواپیما نشست. زائرها آمدند. یکی یکی. او قد کشید. چشم چرخاند اما بی‌بی بینشان نبود. دلش ریخت. بیشتر از موقع رفتن. طاقتش طاق شد. از یکی پرسید: پس بی‌بی چه شد؟ طرف آشنا بود. حیا کرد. سر زیر انداخت. من و من کرد. جوابی نداشت. داشت جان می‌کرد. دنبال حرفی بود واژه‌ای. آخرش بین بغض و اشک لب باز کرد. گفت: جان داد در غربت. رفت پیش حضرت مادر برای همیشه…

 

بیمار ,دل ,رفتن ,زیارت ,سفر ,مادر نظر دهید »
مشت آخر
ارسال شده در 7 اسفند 1403 توسط زفاک در تمرین نویسندگی

هوالحبیب
بسم الله گفت. کبریت کشید زیر فیتیله سماور. همانطور نشسته نمازش را خواند. بعد سلام نماز دوباره چشمش افتاد به قاب عکس روی دیوار. آهی کشید. قوری گل قرمزی را برداشت یک قاشق چای خشک ریخت؛ دو دانه هل. تسبیح فیروزه‌ای را پیچید دور مچ نحیفش. دست گرفت به سینه دیوار. یا علی گفت. بال‌های چادرش را گره زد دور کمر. دولا دولا تا حیاط رفت. آفتابه مسی را برداشت. فرو کرد توی حوض گرد. آب نفس کشید. چرت ماهی‌های قرمز پاره شد. زیر لب قربان صدقه‌شان رفت. یا علی گفت و آفتابه را یک نفس بیرون کشید. آسته آسته تا دم در رفت. ستاره‌ها برای رفتن این پا و آن پا می‌کردند هنوز. شاید هم دلشان نمی‌آمد. تا دم در چند بار ایستاد. هر بار آفتابه را زمین گذاشت. نفس تازه کرد. هر بار عطر امین‌الدوله‌ها تا ته ریه‌هایش رفت. جاروی دستی را برداشت. کلون در را کشید. در چوبی توی پاشنه گشت و جیغ کوتاهی کشید. بسم الله گفت. آب پاشید. بسم الله گفت. جارو کشید. نفسش برید. نشست روی سکو دم در. دست برد توی کاسه چینی. بسم الله گفت. آخرین مشت گندم را ریخت روی زمین. بعد تکیه داد به دیوار کاهگلی. چشم‌هایش را بست. آمیرزا مثل هر روز با دوچرخه‌اش از سر گذر رد شد. صدای زنگش توی کوچه پیچید؛ اما او چشم‌هایش را باز نکرد.

آب و جارو ,تسبیح ,قاب عکس ,کوچه ,گندم 2 نظر »
به وقت ظهور
ارسال شده در 6 اسفند 1403 توسط زفاک در روزنوشت

هوالشهید

تو را کاشتیم

مثل یک دانه

در کنج خاک‌های ضاحیه

تو شهیدی بودی

که با خون شهدا آبیاری می‌‌شود

تا میوه‌هایش هم شهید شوند

و ظهور را رقم زنند

ان شاء الله

 

شهید ,ضاحیه ,ظهور ,میوه نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 11
  • 12
  • 13
  • ...
  • 14
  • ...
  • 15
  • 16
  • 17
  • ...
  • 18
  • ...
  • 19
  • 20
  • 21
  • ...
  • 104
 
غَیث
مطالب این وبلاگ کاملا تولیدی است. استفاده بدون ذکر منبع ممنوع!
موضوعات
همه
الی الحبیب
اندیشه
اهل البیت(علیهم السلام)
حضرت صاحب (عج)
حضرت عشق(ع)
تمرین نویسندگی
حرکت جوال ذهن
خاطرات
دلنوشته
روزنوشت
شطحیات
شهدا
لژنشین‌ها
مخاطب خاص
هایکو
پوستر و عکس نوشت
کنایات
یار مهربان
یک بیت
یک خط روضه
پیوند ها
  • نور عیننا
  • حب فؤادی
  • بخوان با ما
  • میم. الف.
  • سه نقطه
  • آمار
  • امروز: 261
  • دیروز: 84
  • 7 روز قبل: 387
  • 1 ماه قبل: 1061
  • کل بازدیدها: 227738
  • موزیک آنلاین
    MeLoDiC

    کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان