روضهخوان
پارهای وقتها شاید هم بیشتر وقتها کتابها را نصفه نیمه رها میکنم. نمیدانم شاید چون خیلی جذاب نیستند یا حوصلهام نمیکشد یا من هنوز از آن کتابخوانهای حرفهای نشدهام. کتابی که دستم میرسد باید خیلی خواندنی باشد که بخواهم تا ته بخوانم، حالا برای چند بار خواندن که باید برای خودش شاهکاری باشد؛ اما روایت طف قصهاش فرق داشت. از جنس دیگری بود. کتابی که هنوز ولع شنیدنش رهایم نکرده…
ظهر عاشورا که از مراسم برگشتم حس میکردم بغضی ته گلویم چسبیده و هنوز فریاد نشده. اشک نشده. شاید چون آدم عزاداری کردن توی جمع نیستم. رویم نمیشود مثل بقیه زنها چادر بکشم روی صورتم و بلند بلند زار بزنم.
حالم خوش نبود. بدن درد و گرما رُسم را کشیده بود و طاقت شرکت در مراسم دیگری نداشتم. طاقچه را باز کردم. ظهر عاشورا بود. نمیخواستم مثل روزهای قبل پای واژههای زویا پیرزاد حرامش کنم. دلم میخواست کسی برایم روضه بخواند و من ریز ریز اشک بریزم پای واژههایش.
چشمم بین کتابها میدوید اما حوصله نسخه الکترونیکی هم نداشتم. توی کتابهای صوتی رسیدم به روایت طف. چهره آقای عسکری داد میزد چه شاهکاری پیش رو دارم. شیرینی خال سیاه عربیاش هنوز زیر زبانم بود. معطل نکردم. هندزفری را گذاشتم توی گوشم و سرم را گذاشتم روی بالش. آقا عسکری شروع کرد به روایت کردن، نه دستم را گرفت و برد وسط معرکه. حالا تا دلم میخواست میتوانستم روضه ببینم و توی خلوت خودم عزاداری کنم.
#به_قلم_خودم #کتاب #روایت_طف #مدار_نوشتن



