خانه
شب پریشانی شمعدانی‌ها
ارسال شده در 25 مهر 1405 توسط زفاک در الی الحبیب

هوالحبیب
یک روز هم پروین آمد، سراسیمه. لبه چادرش را به دندان گرفته بود که باد چادرش را با خودش نبرد. باد می‌وزید سرسخت، تند و خشن. سر لج افتاده بود انگار. پاییز بود دیگر. پاییز سرد و دلگیر و بی‌رحم. نارون‌ها برگ نداشتند. چنارها هم و گنجشک‌ها بغ کرده توی بغل هم فرو رفته بودند.
پروین آمد. صورتش سرخ بود. پای چشم‌هایش گود افتاده بود. کلید انداخت. زیر لب با خودش حرف می‌زد. کفری بود. شنیدم با همین گوش‌هایم. واژه‌هایی که باد تند تند با خودش می‌برد تا شاید به گوش کسی برساند. به گوش من یا شاید تو. چه فرقی داشت.
با غیظ می‌گفت: مادرم داره ذره ذره آب می‌شه. داره جوون می‌ده توی این چاردیواری. روی این ایوون پای این شمعدونی رنگ و رو رفته. تا کی صبر کنه؟ تا کی انتظار بکشه؟ تا کی چشمش به این در آبی باشه؟ دلش تا کی بلرزه؟ اصلا کی می‌فهمه؟ یک‌سال؟ دو سال؟ چند سال؟ نه من نمی‌ذارم. بسه. دیگه بسه…
به خیالش دارد ملوک خانم را از وسط بلا در می‌برد. بلا توی این خانه نبود. مصیبت، آتش توی سینه‌اش بود. راستی با آن می‌خواست چه کند؟ با نم اشک‌هایی که همیشه گوشه چارقد و وسط جانماز ترمه‌اش بود. با آه‌های سوزناکش.
خرت‌وپرت‌ها را که جمع‌و‌جور کرد. وانتی را صدا زد. مرد جلدی همه را برد دم در و بار وانتش کرد. همه اسباب و اثاث یک پیرزن مگر چقدر است؟ یک دست رختخواب، چند دست کاسه و بشقاب ملامین، یک علاء‌الدین. اصلا این‌ها را برای چه می‌برد؟ برای اینکه بگوید همه چیز تمام است؟ برای اینکه حرف خودش را به کرسی بنشاند: جای کمک‌های مردمی مسجد محله است نه اینجا!


وانتی صدا داد: تمومه آبجی؟
پروین، دست ملوک خانم را گرفت و با خودش برد. پیرزن پاهایش روی زمین کشیده می‌شد. قدش خمیده‌تر شده بود. با چشم‌های تیله‌ای حیاط را دور می‌زد. داشت با که خداحافظی می‌کرد؟ نمی‌دانم. پروین حتی امان نداد کسی بیاید شیشه‌های مربا به و اجاق‌ها را ببرد.
در که بسته شد دلم مچاله شد. باران گرفته بود. ریز و تند. پرده را پس زدم. پشت به پنجره نشستم روی زمین. داشتم می‌لرزیدم. دست کردم توی جیب سارفونم. پوکه خالی هنوز سر جایش بود.

انتظار ,جبهه ,داستان ,مقاومت نظر دهید »
گیسوی تر
ارسال شده در 19 مهر 1405 توسط زفاک در دلنوشته

هوالحبیب

اگر می‌شد به گذشته برگردم، دلم می‌خواست برگردم به آن روز اردیبهشتی. زهرا از روزها قبل با بچه‌ها نشسته بود و نقشه کشیده بود برای روز معلم. روز موعود که فرار رسید با کلی ترفند و زبان‌بازی استاد را راضی کرد که کلاس توی حیاط برگزار شود. استاد جلو افتاد و ما پشت سرش ریزریز می‌خندیدیم. تازه وقتی به حیاط رسید فهمید ماجرا از چه قرار است.

فاطمه کیک خانگی تدارک دیده بود. یکی با سینی چای لب‌سوزش انتظارمان را می‌کشید. زینب آش رشته بار گذاشته بود با سیرداغ فراوان. زهرا با برگ مو، دلمه پیچیده بود. عجیب کیفمان کوک بود آن روز.
وسط گپ و گفت و چای خوردن بودیم که باران زد. آن هم چه بارانی. به ثانیه نکشیده خیس شده بودیم و زیر آلاچیق به هم می‌لرزیدیم. حتی گل کاغذی‌ها هم.
کاش آن روز بیشتر به چشم‌های استاد نگاه کرده بودم. کاش خوشی آن لحظه‌ها را بیشتر توی صورتش دیده بودم. کاش به شوخی هم شده نگفته بودم از پژوهش خسته‌ام.  نمی‌دانستم دنیا بي‌رحم است. نمی‌دیدم  چنین شب جمعه‌ای را، نشسته‌‌ باشم توی صحن، بغ کرده زل زده باشم به گنبد زرد بانو و گله کنم که چرا اینقدر زود به سربازش فراخوان داد.

استاد خوب ,خاطره ,روز معلم 4 نظر »
پایانِ نامه
ارسال شده در 12 مهر 1405 توسط زفاک در دلنوشته

هوالحق

کاش زودتر می‌فهمیدم این موضوع بی‌فایده است. کاش ولی چه فایده دارد حالا برگشتند به گذشته امکان ندارد. شاید اگر برمی‌گشتم عقب هیچ وقت این موضوع را انتخاب نمی‌کردم شاید هیچ وقت این راه را نمی‌آمدم اما حالا که به قول استاد راهنما به قله رفتم و برگشتم و این صعود به پایان رسیده من حس خوشایندی ندارم. نمی‌دانم حس می‌کنم کار پر زحمتی را به پایان رساندم که فایده‌ای نداشته است که هیچ کس برای آن ارزشی قائل نیست. وقتی به اشکالات داور نگاه می‌کنم آه پر سوزی از نهادم بلند می‌شود.. «همیشه استنادهای زیاد حسن کار نیست.» اما من برای هر کدام از این استنادها یا اسنادها کلی وقت گذاشتم کلی از زمان‌هایم از کارهایی که می‌توانست مفیدتر باشد گذشتم تا لابه‌لای کتاب‌ها و نظرات به این موارد برسم. حس می‌کنم استاد داور با حرف‌هایش همه تلاش‌های دوساله‌ام را به هیچ انگاشت. نمی‌دانم. اما وقتی یکی از طلبه‌های توی جلسه مصاحبه می‌گوید من همه مطالب را از سایت برداشتم و اصلا تطبیق ندادم و نمره بالاتری از من هم گرفته حس فکر می‌کنم پس کار درست و صادقانه هیچ ارزشی ندارد. نه فقط اینکه از نمره بالا نگرفتن ناراحت باشم خودم قطعا چنین نمره‌ای به خودم نمی‌دادم. اما از اینکه عدالتی توی سیستم آموزشی وجود ندارد اینکه برخی با هوش مصنوعی و کپی‌پیست از این سایت و آن سایت نمرات بالاتر می‌گیرند ناراحتم. نمی‌دانم شاید هم ناراحتی‌ام درست نیست شایذ هم از همه از اینکه کسی تلاش‌هایم را ندیده ناراحتم از اینکه با کلی ایراد و سخت‌گیری‌های استاد راهنما هنوز هم استاد داور راضی نیست و انصاف به خرج نمی‌دهد و سر یک نقطه ویرگول سخنرانی غرا می‌کند و استاد راهنما قبول نمی‌کند. چرا سر اصلاحات هر کدام ساز خودشان را می‌زنند و من این وسط مانده‌ام که چه کنم… چرا اینقدر اختلاف نظر وجود دارد بعضی وقتها فکر می‌کنم واقعا حقیقت علم چیست و کجاست و من کی می‌خواهم به آن برسم.

سیستم آموزشی ,عدالت ,پایان‌نامه 4 نظر »
روضه‌خوان...
ارسال شده در 3 مرداد 1405 توسط زفاک در یار مهربان

روضه‌خوان
پاره‌ای وقت‌ها شاید هم بیشتر وقت‌ها کتاب‌ها را نصفه نیمه رها می‌کنم. نمی‌دانم شاید چون خیلی جذاب نیستند یا حوصله‌ام نمی‌کشد یا من هنوز از آن کتاب‌خوان‌های حرفه‌ای نشده‌ام. کتابی که دستم می‌رسد باید خیلی خواندنی باشد که بخواهم تا ته بخوانم، حالا برای چند بار خواندن که باید برای خودش شاهکاری باشد؛ اما روایت طف قصه‌اش فرق داشت. از جنس دیگری بود. کتابی که هنوز ولع شنیدنش رهایم نکرده…
ظهر عاشورا که از مراسم برگشتم حس می‌کردم بغضی ته گلویم چسبیده و هنوز فریاد نشده. اشک نشده. شاید چون آدم عزاداری کردن توی جمع نیستم. رویم نمی‌شود مثل بقیه زن‌ها چادر بکشم روی صورتم و بلند بلند زار بزنم.
حالم خوش نبود. بدن درد و گرما رُسم را کشیده بود و طاقت شرکت در مراسم دیگری نداشتم. طاقچه را باز کردم. ظهر عاشورا بود. نمی‌خواستم مثل روزهای قبل پای واژه‌های زویا پیرزاد حرامش کنم. دلم می‌خواست کسی برایم روضه بخواند و من ریز ریز اشک بریزم پای واژه‌هایش.
چشمم بین کتاب‌ها می‌دوید اما حوصله نسخه الکترونیکی هم نداشتم. توی کتاب‌های صوتی رسیدم به روایت طف. چهره آقای عسکری داد می‌زد چه شاهکاری پیش رو دارم. شیرینی خال سیاه عربی‌اش هنوز زیر زبانم بود. معطل نکردم. هندزفری را گذاشتم توی گوشم و سرم را گذاشتم روی بالش. آقا عسکری شروع کرد به روایت کردن، نه دستم را گرفت و برد وسط معرکه. حالا تا دلم می‌خواست می‌توانستم روضه ببینم و توی خلوت خودم عزاداری کنم.
#به_قلم_خودم #کتاب #روایت_طف #مدار_نوشتن

17849094021783001819298336.jpg

حامد_عسکری ,روایت_طف ,ظهر عاشورا ,معرفی کتاب نظر دهید »
باید برخاست...
ارسال شده در 15 تیر 1405 توسط زفاک در شهدا, روزنوشت

این رزمایش ظهور است
ما حریف می‌طلبیم…

#مرگ_بر_آمریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
#انتقام_سخت
#ملت_مبعوث
#باید_برخاست

1783357445img_20260706_202233_642.jpg

#مرگ بر آمریکا ,#مرگ_بر_اسرائیل ,kill trump ,انتقام ,ملت_مبعوث نظر دهید »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 6
  • ...
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • ...
  • 106
 
غَیث
مطالب این وبلاگ کاملا تولیدی است. استفاده بدون ذکر منبع ممنوع!
موضوعات
همه
الی الحبیب
اندیشه
اهل البیت(علیهم السلام)
حضرت صاحب (عج)
حضرت عشق(ع)
تمرین نویسندگی
حرکت جوال ذهن
خاطرات
دلنوشته
روزنوشت
شطحیات
شهدا
لژنشین‌ها
مخاطب خاص
هایکو
پوستر و عکس نوشت
کنایات
یار مهربان
یک بیت
یک خط روضه
پیوند ها
  • نور عیننا
  • حب فؤادی
  • بخوان با ما
  • میم. الف.
  • سه نقطه
  • آمار
  • امروز: 2
  • دیروز:
  • 7 روز قبل: 1379
  • 1 ماه قبل: 7548
  • کل بازدیدها: 253780
  • موزیک آنلاین
    MeLoDiC

    کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان