هوالحبیب
اگر میشد به گذشته برگردم، دلم میخواست برگردم به آن روز اردیبهشتی. زهرا از روزها قبل با بچهها نشسته بود و نقشه کشیده بود برای روز معلم. روز موعود که فرار رسید با کلی ترفند و زبانبازی استاد را راضی کرد که کلاس توی حیاط برگزار شود. استاد جلو افتاد و ما پشت سرش ریزریز میخندیدیم. تازه وقتی به حیاط رسید فهمید ماجرا از چه قرار است.
فاطمه کیک خانگی تدارک دیده بود. یکی با سینی چای لبسوزش انتظارمان را میکشید. زینب آش رشته بار گذاشته بود با سیرداغ فراوان. زهرا با برگ مو، دلمه پیچیده بود. عجیب کیفمان کوک بود آن روز.
وسط گپ و گفت و چای خوردن بودیم که باران زد. آن هم چه بارانی. به ثانیه نکشیده خیس شده بودیم و زیر آلاچیق به هم میلرزیدیم. حتی گل کاغذیها هم.
کاش آن روز بیشتر به چشمهای استاد نگاه کرده بودم. کاش خوشی آن لحظهها را بیشتر توی صورتش دیده بودم. کاش به شوخی هم شده نگفته بودم از پژوهش خستهام. نمیدانستم دنیا بيرحم است. نمیدیدم چنین شب جمعهای را، نشسته باشم توی صحن، بغ کرده زل زده باشم به گنبد زرد بانو و گله کنم که چرا اینقدر زود به سربازش فراخوان داد.

