هوالحبیب
یک روز هم پروین آمد، سراسیمه. لبه چادرش را به دندان گرفته بود که باد چادرش را با خودش نبرد. باد میوزید سرسخت، تند و خشن. سر لج افتاده بود انگار. پاییز بود دیگر. پاییز سرد و دلگیر و بیرحم. نارونها برگ نداشتند. چنارها هم و گنجشکها بغ کرده توی بغل هم فرو رفته بودند.
پروین آمد. صورتش سرخ بود. پای چشمهایش گود افتاده بود. کلید انداخت. زیر لب با خودش حرف میزد. کفری بود. شنیدم با همین گوشهایم. واژههایی که باد تند تند با خودش میبرد تا شاید به گوش کسی برساند. به گوش من یا شاید تو. چه فرقی داشت.
با غیظ میگفت: مادرم داره ذره ذره آب میشه. داره جوون میده توی این چاردیواری. روی این ایوون پای این شمعدونی رنگ و رو رفته. تا کی صبر کنه؟ تا کی انتظار بکشه؟ تا کی چشمش به این در آبی باشه؟ دلش تا کی بلرزه؟ اصلا کی میفهمه؟ یکسال؟ دو سال؟ چند سال؟ نه من نمیذارم. بسه. دیگه بسه…
به خیالش دارد ملوک خانم را از وسط بلا در میبرد. بلا توی این خانه نبود. مصیبت، آتش توی سینهاش بود. راستی با آن میخواست چه کند؟ با نم اشکهایی که همیشه گوشه چارقد و وسط جانماز ترمهاش بود. با آههای سوزناکش.
خرتوپرتها را که جمعوجور کرد. وانتی را صدا زد. مرد جلدی همه را برد دم در و بار وانتش کرد. همه اسباب و اثاث یک پیرزن مگر چقدر است؟ یک دست رختخواب، چند دست کاسه و بشقاب ملامین، یک علاءالدین. اصلا اینها را برای چه میبرد؟ برای اینکه بگوید همه چیز تمام است؟ برای اینکه حرف خودش را به کرسی بنشاند: جای کمکهای مردمی مسجد محله است نه اینجا!

وانتی صدا داد: تمومه آبجی؟
پروین، دست ملوک خانم را گرفت و با خودش برد. پیرزن پاهایش روی زمین کشیده میشد. قدش خمیدهتر شده بود. با چشمهای تیلهای حیاط را دور میزد. داشت با که خداحافظی میکرد؟ نمیدانم. پروین حتی امان نداد کسی بیاید شیشههای مربا به و اجاقها را ببرد.
در که بسته شد دلم مچاله شد. باران گرفته بود. ریز و تند. پرده را پس زدم. پشت به پنجره نشستم روی زمین. داشتم میلرزیدم. دست کردم توی جیب سارفونم. پوکه خالی هنوز سر جایش بود.

