هوالحبیب
نمیدانم چه خاصیتی در خواستههای مادی و دنیایی است که تا وقتی به آن نرسیدی در تاب و تبی، بیقراری، نا آرامی؛ انگار ادامه حیات تو بسته است به آن خواسته؛ خواب و خوراک را بر خود حرام میکنی که زودتر به آن برسی؛ اما به محضی اینکه میرسی؛ درست وقتی که هنوز درست و حسابی شیرینی رسیدن در دهانت مزه نکرده؛ یک حسی میآید سراغت. یک حس غمانگیز یک حس یأسآور. یک حس پوچی مفرط.
انگار کسی در گوشت زمزمه میکند. خب بیا این هم چیزی که دنبالش بودی. این هم آن رویای شبانهای که خودت را هلاکش کرده بودی. این هم هدفی که شب و روز در خیالت میپروراندی. این هم خواستهای که برایش پیش خدا زار میزدی. بیا این تو این هم خواستهات. حالا رسیدی. چه شد چه اتفاق خاصی افتاد؟ راحت شدی؟ به آرامش رسیدی؟
یک آن همه چیز رنگ میبازد. همه چیز برایت بیمعنا میشود. انگار نه انگار که برای رسیدن به این هدف پدری از خودت درآوردهای. انگار نه انگار که چقدر برایش سختی کشیدهای. همه چیز پوچ میشود.

تا یک ماه پیش اگر میپرسیدن بزرگترین آرزویت چیست؟ بدون اینکه دست زیر چانه بگذارم و منومن کنم میگفتم خب اول پایاننامهام را دفاع کنم. بعد مصاحبه سطح چهار هم رد کنم و بنشینم روی صندلی کلاسهای کلام.
آنقدر برایم مهم بود که شش ماه اخیر به سختی تلاش کردم. هر روز به این امید بیدار شدم که کارها را زودتر جلو ببرم. دائم برنامه ریختم. استرس کشیدم. از خیر تفریح و میهمانیها گذشتم. حتی این اواخر از تنها لذتی که برایم مانده بود گذشتم. هیچ کتاب جدیدی شروع نکردم. هیچ متن جدی ننوشتم فقط برای اینکه به هدفم برسم.
دیشب وقتی پیام معاون آموزش را دیدم. خیلی خوشحال شدم. دلم میخواست از پشت همان گوشی محکم بغلش کنم و صورتش را ببوسم. (اقدامی که از آدمی مثل من در حد محال عقلی است!) بگویم: وای ممنونم؛ اما درست چند دقیقه بعد که سرم را گذاشته بودم روی بالش که خوابم ببرد هیچ خوشحال نبودم. انگار هیچ اتفاق مهمی رخ نداده است. حال سیگاری را داشتم که فقط چند پک اول حالش را خوش کرده و حالا سرفههای پی در پی دارد نفسش را میبرد. دارد خفهاش میکند…
راستی چرا دنیا اینطوری است؟

