هوالحبیب
دم رفتن بود. دلش شور میزد. اما کاری از دستش برنمیآمد. دلش میگفت نه اما زبانش راه نمیبرد. همه خداحفظی کردند. او هم به ناچار. روسری سفید صورت پر چین و چروک بیبی را قاب گرفته بود. چهرهاش زردتر از همیشه به نظر میرسید. پیراهن گلگلی به تنش زار میزد. مریض بود و حال ندار. لاغرتر شده بود. بغلش کرد. نحیفتر از همیشه بود. جای مادربزرگهایی که ندیده بود دوستش داشت. با لبخندهایش، با قربان صدقه رفتنهایش، با غصه خوردنهایش حسابی توی دلش جا باز کرده بود. چارهای نبود انگار. باید دل میکند از بیبی. پاهایش رمق نداشت. توی دلش غوغایی بود. حس بدی چنگ انداخته بود توی وجودش. داشت ذره ذره میخوردش. اما بیبی هم میخواست برود. میخواست زائر باشد مثل همه زائر مادرش. چند سال منتظر مانده بود برای چنین روزی. حالا بیماری زورش نمیرسید جلویش را بگیرد. هیچ کس زورش نمیرسید. مرغش یکپا داشت. میخواست برود. چشم به راه بود دو هفته تمام. همه آمدند. همه فک و فامیلها جمع شدند توی خانه. آب و جارو کردند. پارچهها روی دیوار زدند. خانه پر شد از هیاهیوی بچهها و نوهها. همه شوق داشتند. همه منتظر بودند. قابهای لوز و باقلوا چیدند روی میزها. جعبههای سیب و هلو را شستند. رفتند فرودگاه. غلغله بود. هواپیما نشست. زائرها آمدند. یکی یکی. او قد کشید. چشم چرخاند اما بیبی بینشان نبود. دلش ریخت. بیشتر از موقع رفتن. طاقتش طاق شد. از یکی پرسید: پس بیبی چه شد؟ طرف آشنا بود. حیا کرد. سر زیر انداخت. من و من کرد. جوابی نداشت. داشت جان میکرد. دنبال حرفی بود واژهای. آخرش بین بغض و اشک لب باز کرد. گفت: جان داد در غربت. رفت پیش حضرت مادر برای همیشه…