هوالحبیب هوای اتاق دمکرده بود. حاجبابا گفت: «پاشین برین بیرون یه بادی به کلهتون بخوره». رویم را تنگتر گرفتم که خندهام بیرون نریزد. نگاه حاجبابا طوری بود که بیواسطه بلند شدیم. ایوان را رد کردیم. بالهای چادرم را به هم پیچیدم و کمی بالا گرفتم. خدا… بیشتر »
کلید واژه: "تمرین نویسندگی"
هوالحبیب نوشتن یعنی جان دادن یعنی ذره ذره مردن نویسنده پای هر واژه جان میدهد و این را فقط خودش میفهمد… بیشتر »
هوالحبیب به ذهنم فشار میآورم. فکر میکنم اما برای مثلث تضاد چیزی به ذهنم نمیرسد. حرصم میگیرد. یعنی چه؟! آن همه شوق و علاقه کجا رفت! یعنی من هیچ استعدادی در این زمینه ندارم؟ پس چرا هیچ چیز به ذهنم نمیرسد!؟ چرا قلمم همین جور روی رأس دیگر مثلث مانده… بیشتر »
هوالهادی همین که از کلاس برمیگردم پدرم میپرسد: چه کلاسی بودی؟ میگویم: داستان نویسی! میگوید: حالا فایدهای هم دارد؟ من این وسط هیچ پاسخی به ذهنم نمیرسد در حالی که شب قبلش وقتی مامان میپرسد خّب حالا فردا چه کلاسی باید بروی؟ با جرأت تمام میگویم:… بیشتر »