هوالحبیب دم رفتن بود. دلش شور میزد. اما کاری از دستش برنمیآمد. دلش میگفت نه اما زبانش راه نمیبرد. همه خداحفظی کردند. او هم به ناچار. روسری سفید صورت پر چین و چروک بیبی را قاب گرفته بود. چهرهاش زردتر از همیشه به نظر میرسید. پیراهن گلگلی به تنش… بیشتر »
کلید واژه: "سفر"
هوالحبیب چه میشود کرد دل هست دیگر با عقل میانهای ندارد گاهی هوایی میشود مثل این روزها… من دستم از آغوش ضریح کوتاه هست به دامن تو هم که نمیرسد من این روزها ماندهام چه کنم با این دل هوایی با این جان خسته با این واژههای از نفس افتاده تو بگو با… بیشتر »