هوالحبیب کسی چه میداند شاید در لحظههای پایانی، با همان لبهای خشکیده، جسم نحیفت را از بستر کندی. نازدانهات را بر دامن پرمهرت نشاندی. دستان لرزان و رنجورت را دور تن کوچکش گره زدی. گونههای زرد و پریدهاش را بوسیدی. کسی چه میداند شاید به رسم هر روز با… بیشتر »
کلید واژه: "شانه"
هوالحی همه دور تخت را گرفتهاند. باجی، مامان، زندایی. حتی دایی. نگاهم بینشان دور میزند. دایی زیر لب حمد میخواند. برای شفا شاید. جای بابا خالی است. باجی هقهق میکند. مامان هم شانههایش را گرفته و دلداریاش میدهد. توی دلش خدا میداند چه خبر هست.… بیشتر »