هوالحبیب
پاکت را که باز کردم افتاد کف زمین. دلم مچاله شد. خم شدم برداشتم. خوب وراندازش کردم. خودش بود. خود خودش. فقط کمی خاکی شده بود. کمی هم شاید نه. از کمی بیشتر. سرخ سرخ نبود مثل همیشه مثل آن روز.
پوشه به دست وارد اتاق شد. نشست روی راحتی. درست روبهرویم. گفتم: باید صبر کند. گفتم: شاید جلسه طول بکشد. چیزی نگفت. سرش را برد توی پوشه و با چشمهای میشیاش سطرها را زیرورو کرد. هیچ وقت نفهمیدم چرا اینقدر کم حرف بود. نازی میگفت همه کس و کارش توی بم مردهاند. میگفت مهرپرور از بعد دانشگاه زیر بالوپرش را گرفته. حتی یکی از واحدهای شرکت را داده دستش.
من یکی یکی فایلهای جدید را وارد کردم. او کاپشنش را درآورد گذاشت روی دسته راحتی. من لیست جدید تشکیل دادم. او هنوز سرش توی پوشه بود، فقط با انگشترش ور میرفت. مثل همیشه. نگینش را گاهی به چپ میچرخاند. گاهی به راست. چند بار هم تا بند اول بالا آورد؛ اما دوباره برگرداند سرجایش. فکر کردم شاید تنگ هست. واژهها تا نوک زبانم آمدند؛ اما پا پس کشیدند. خیلی دلم یکی مثل آن را میخواست همان اندازه خوش رنگ. همان قدر سرخ سرخ. با نازی همه بازار را زیر پا گذاشته بودیم اما پیدا نشده بود.
ساعت داشت به ده نزدیک میشد که بلند شد آمد جلو. فکر کردم میخواهد اعتراض کند. پوشه را گذاشت روی میز. نگاهم روی عقربههای ساعت بود. آمدم بگویم تا یک چایی… زود حرفم را خوردم. نگاهم کرد. فکر کردم میخواهد حرفی بزند. مثلاً بگوید: «حالا یک روز دیگر…». واژهها آمدند تا نوک زبانش؛ اما چیزی نگفت. لبهایش به هم قفل شده بود انگار. نگاهش رفت سمت پوشه. یکهو گفت: «جاهایی که حریمها نقض شده را هایلایت کردم.» از در که رفت انگشترش هنوز دستش بود.
آفتاب هنوز نزده بود که نازی خبرم کرد. گفت شرکت را زدهاند. مهلت نداد چیز دیگری بپرسم.


