هوالحبیب بسم الله گفت. کبریت کشید زیر فیتیله سماور. همانطور نشسته نمازش را خواند. بعد سلام نماز دوباره چشمش افتاد به قاب عکس روی دیوار. آهی کشید. قوری گل قرمزی را برداشت یک قاشق چای خشک ریخت؛ دو دانه هل. تسبیح فیروزهای را پیچید دور مچ نحیفش. دست گرفت… بیشتر »
کلید واژه: "کوچه"
هوالحق نرفتم تشییع. نمیدانم چرا. حاج حبیب آدم مردمداری بود. دست به خیر بود. شهره شهر بود به امام حسینی بودن. جلودار هیئتها بود. پس چرا نرفتم باز. نمیدانم شاید از دیدن آدمهای عزادار میترسیدم. شاید میترسیدم با مرگ روبهرو شوم. میترسیدم مرگ زل بزند… بیشتر »