خانه
می‌شود، نمی‌شود؟!
ارسال شده در 1 خرداد 1404 توسط زفاک در روزنوشت

هوالحبیب

مدتی هست من مهندسم را رها کردم. خاک می‌خورد سر طاقچه وجودم. کسی احوالش را نمی‌پرسد، حتی خودم. شده یک چیز زینتی. جلوی چشم گذاشتم که یادم نرود. یا یادشان نرود. نمی‌دانم؟ گه‌گداری می‌روم سراغش. با نم دستمال گرد‌وخاک‌ را از سر و رویش می‌گیرم. خوب برق می‌اندازم. طوری که درونیاتش واضح شود؛ لااقل برای خودم. گاهی هم نگاهی از سر حسرت می‌اندازم به وجودش، به توانایی‌هایش و بعد دوباره می‌گذارمش سر طاقچه وجودم. هنوز هم نفهمیدم؛ من دست رد به رویش زدم یا دیگران.

این روزها با من متکلمم دم‌خورم. چله خدمت گرفته‌ام برای خودم. حرف‌های رئیس‌جمهور شهید در ذهنم می‌چرخد. ناامیدی ممنوع! خستگی ممنوع! بر فرض که راه‌ها بر من مهندسم بسته باشد. بر فرض من استادیارم معطل نیم واحد ناقابل باشد در یک حوزه دور از دسترس! من متکلمم که هست. نفس می‌کشد درونم هنوز. شاید به نظریه جدیدی نرسد؛ اما من محکومم به دویدن به وسع خودم. می‌توانم علم را نه اندازه متکلم‌های قدرقدرت اما به قدر خودم جلو ببرم و پژوهیدن یعنی همین؛ خشتی بگذاری و دیگران خشت‌های بعدی را.

این روزها سرم توی کتاب‌هاست. صبحم را با آنها شروع می‌کنم. بین سطرها می‌چرخم. مثل کوهنوردی تازه نفس عزمم را جزم می‌کنم. بندهای پوتین ذهنم را محکم می‌کنم. کمربندش را باز و بسته می‌کنم. نفس‌های بلند می‌کشم. ریه‌هایش را از اکسیژن دم صبح پر می‌کنم. کوله‌اش را روی شانه جابه‌جا می‌کنم. نقاب کلاهش را با نور آفتاب تنظیم می‌کنم. نگاهی به قله می‌اندازم. بسم الله می‌گویم و راه آغاز می‌شود. گاهی به شیب‌های تندی می‌رسم. راه باریک می‌شود. پا سست می‌کنم. آرام و شمرده قدم برمی‌دارم. پایم بلغزد کارم ساخته است!

گاهی به پرتگاه‌ می‌رسم؛ دست و دلم می‌لرزد. پا به پا می‌شوم. نفسم در سینه حبس می‌‌شود. باید تصمیم بگیرم. در نهایت چند قدم عقب عقب می‌روم؛ چشمم را می‌بندم و از لبه پرتگاه می‌پرم. چشم باز می‌کنم و آن طرف خودم را صحیح و سالم می‌بینم؛ توی دلم ذوق می‌کنم.

گاهی اما دست فهمم به صخره‌ها نمی‌رسد. روی پنجه پا قد می‌کشم؛ اما نمی‌شود. بلندند؛ بلندتر از آنچه خیال می‌کردم. از پس حرف‌هایشان برنمی‌آیم. به بالای سرم نگاه می‌کنم. خورشید وسط آسمان رسیده و توان من تحلیل رفته! ماهیچه‌های ذهنم گرفته و باید بنشینم. باید خستگی بگیرم از ذهن بی‌رمقم. پیش همان صخره‌های بلند و تیز نفس تازه کنم.

می‌دانی گاهی وسط کوهنوردی‌های این روزهایم؛ دلم می‌‌خواهد پرده زمان را بدرم. کاش می‌شد برای مدتی در محضر خواجه‌نصیر نفس بکشم. بین متکلم‌ها، خواجه چیز دیگری است. شاید چون در وجودش یک من فیلسوف دارد؟ یا چون یک من مهندس؟ یا یک من منجم؟ یا یک من شاعر؟ برای خودش ملغمه‌ای است از علوم جناب خواجه. محشر است نه؟!
دلم می‌خواهد وسط کوه‌نوری‌ها سر از کلاس و درس او در بیاورم. لابه‌لای شاگردانش بچرخم. شاید فرجی شود. نفس استاد حق است مگرنه؟ شاید کمی بیشتر از این‌ها که فهمیدم؛ بفهمم. کمی بیشتر، اندازه خودم مثلاً…

گاهی هم دلم می‌خواهد وقتی کنار یکی از آن صخره‌های بلند نشسته‌ام؛ خود حضرت خواجه دستش را دراز کند. دست فهمم را بگیرد. بالا بکشد. اصلا خودش توحید را لقمه لقمه به دهانم بگذارد بی‌منت. می‌شود؛ نمی‌شود؟!

#به_قلم_خودم
#چله_خدمت
#شهید_خدمت
#شهید_جمهور

1747909392img_20250522_134936.jpg

استادیار ,خواجه ,خواجه‌نصیر ,رئیسی ,شهید جمهور ,شهید خدمت ,علم ,فیلسوف ,متکلم ,مهندس ,پرتگاه ,پژوهیدن ,کلام ,کوه ,کوهنوردی نظر دهید »
شهید عشق
ارسال شده در 29 اردیبهشت 1404 توسط زفاک در روزنوشت

هوالحبیب

آن مرد رفت، در شبی خیس از اشک‌های خدا. با تنی خسته و به گمانم سوخته.
پیش چشم ستاره‌های آسمان و ماهی که می‌رفت تا کامل شود، در سکوت سهمگین کوهستان.
آن مرد، وقتی همه، تمام شب، ثانیه‌ها را شمردند برای بودنش؛ رفت.
درست وقتی مردها، چشم شده بودند برای دیدنش و سوز سرما گونه‌هایشان را تازیانه می‌زد
وقتی گوش شده بودند برای شنیدنش؛ اما پژواک صدایشان حرفی نبود جز سکوت
آن مرد رفت، درست وقتی زن‌ها، تمام شب، ذکر شده بودند و از سینه‌ها بیرون زده بودند و تا آسمان
تا خود خدا رفته بودند؛ اما …
پای خدا وسط بود، مثل همیشه. خدا خودش گفته بود: «و مَن عَشَقْتُهُ قَتَلْتُهُ»
حالا به وعده‌اش عمل کرده بود؛ پس حرفی نبود…
آن مرد رفت و جان ما سوخت…
خدایا این سوختن‌ را از ما بپذیر…

1747678398img_20250519_214155.jpg

باران ,سکوت ,شهید ,عشق ,مرد ,من عشقته قتلته ,کوهستان نظر دهید »
به رسم قدیم
ارسال شده در 28 اردیبهشت 1404 توسط زفاک در الی الحبیب

هوالحبیب

*به رسم قدیم*

گوش به زنگم. ثانیه‌شماری می‌کنم برای پیام رئیس. دلم برای من مهندسم تنگ شده؟ نمی‌دانم! شادی مناقصه جدید را دارم؟ نمی‌دانم! شاید هم…؟ نه. هوس هم‌نشینی گنجشک‌ها را کردم دوباره. از احوال طاووسی‌ها بی‌خبرم.

آخرین بار کی بود؟ هان! یادم آمد. یک سال پیش. همین روزهای اردیبهشتی. صبح جمعه‌ای‌، آمده بودم بی‌برنامه. به دعوت اختصاصی‌ خودت. دانشگاه در خلسه سکوت آدم‌ها فرو رفته بود. نارون‌ها به گمانم سر بر شانه سروها، هنوز خواب بودند و شاهپسندها گیج و گول، مرا می‌پاییدند. امان از بلبل خرماها… مثل همیشه سرت را برده بودند با وراجی‌‌شان. آمده بودم باز هم مثل همیشه. خسته و بغض‌آلود. بی‌تکلف. گوشه‌ای دم دست داوودی‌ها نشسته بودم. گپ زده بودم از همه. از خودم بیشتر و تو مثل همیشه گوش بودی. ساکت و صبور.

می‌دانی؛ این روزها دست دلم به جایی بند نیست. همه بار بسته‌اند. همه در حریم حرمی، مُحرم شده‌اند. من جاماندم فقط. دستم از دامن ضریح کوتاه هست. کاش پا بدهی لختی. بیایم به رسم قدیم، استخوانی سبک کنم…

#به_قلم_خودم

 

#زیارت ,حرم ,حریم ,خلسه ,سکوت ,محرم ,مُحرم ,گپ نظر دهید »
هضم سنگین
ارسال شده در 25 اردیبهشت 1404 توسط زفاک در روزنوشت, خاطرات

هوالحبیب

منتظرم استاد تعقیباتش را بخواند و برود. شده‌ام قالب یخ وسط چله تابستان. نا ندارم. چهار ساعت از کلاس رفته اما انگار استاد اندازه چهل ساعت آمار تحلیلی و اس‌‌پی‌اس‌اس (SPSS) به خوردمان داده. هضمش سخت شده، حتی برای من که قبلا چیزهایی چشیده‌ام.

مسئول جلسه خانم خنده‌رویی است؛ تا آمدن ناهار قوت قلب می‌دهد. از توانمندی‌های بالقوه‌مان می‌گوید که باید بالفعل شود. ما اما در دلمان می‌خندیم، حسابی. مثل روز مشخص است؛ ناهار را که بخوریم، برق هم تشریف فرما شده و نسیم خنک ما را به وادی بدون داده و آمار و تحلیل می‌برد.

سفره‌ پهن می‌شود. بوی زرشک پلو و مرغ از زیر بسته‌ها آلومینیومی بیرون می‌زند. پیچ و تاب روده‌هایم بیشتر می‌شود. کم کم از پناه دیوارها دل می‌کنیم و به آغوش پر مهر سفره روی می‌آوریم.

نان و مخلفات دست به دست می‌شود؛ نوبت به نوشیدنی می‌رسد. چشمم که به بسته‌های مشکی می‌افتد ته دلم خالی می‌شود. کسی توی گوشم زمزمه می‌کند:
- اگر باز هم…؟؟
زبانم به جواب باز نشده که مثل بی‌سوادها، حروف درشت انگلیسی روی بسته را هجی می‌کنم، گل از گلم می‌شکفد.

قاشق یک‌بار مصرف را می‌زنم زیر پلو و آخرین لقمه را میهمان معده مبارک می‌کنم.
- حالا نوبتی هم که باشه نوبت نوشیدنیه!
انگار دارم مهمترین مناسک عبادی را به جا می‌آورم؛ با عزت و احترام شیشه پلاستیکی را برمی‌دارم. اول براندازش می‌کنم. کلی قربان صدقه‌اش می‌روم. بعد چشم‌هایم را می‌بندم و خودم را از چشمه سرشار «زمزم» سیراب می‌کنم.

با هر جرعه، همه حس‌های خوبی کودکی می‌دود توی تنم. شیشه‌های سرخ و سیاه جلوی چشمم رژه می‌روند و صدای تق تق قاشق زیر در‌های فلزی توی گوشم می‌پیچد.

زمزم برایم بوی عید می‌دهد. بوی تن آقا بزرگ و سفره گل و گشادش. جیغ و داد نوه‌ها سر نوشابه‌های قرمز! جر زدن سر جمع‌کردن درهای فلزی و جمع کردن پول رایج برای بازی‌هایمان.

زمزم برایم بوی رفاقت‌های دبیرستان می‌دهد. شرط بستن‌های سر کارنامه آخر سال و شاگرد اولی. میهمان شدن به بوفه مدرسه و بازیگوشی بچه‌ها؛ مقنعه و صورت‌های آبچکان از نوشابه…

آخرین جرعه را که بالا می‌روم از خاطره‌بازی دست می‌کشم. به خیالم حالا معده‌ام توان هضم هر داده‌ای را دارد…

#تولید_کن
#تحریم_کالا_اسرائیلی
#ایرانی_بخر

 

"کالای ایرانی" ,spss ,آمار ,برق ,تحریم ,تحلیل ,زمزم ,عبادی ,مناسک ,نوشابه ,نوشابه زمزم ,کالای_اسرائیلی نظر دهید »
آب و سبزه و قرآن
ارسال شده در 22 اردیبهشت 1404 توسط زفاک در روزنوشت

هوالحبیب

چشم باز می‌کنم. خودم را در آغوش دایی علی می‌بینم. ریش‌های تنک فلفل نمکی‌اش مثل سوزنی توی صورتم فرو می‌روند. دلم ریش می‌شود. دستم را سفت گرفته و شانه‌های مردانه‌اش می‌لرزد. چرا؟ مردها که گریه نمی‌کنند. نه نه یادم نبود، مردهای فامیلمان فرق دارند. همه‌‌شان دل نازک هستند. حکماً از سر دلتنگی است، نه؟ حکماً یاد تو افتاده؟ یاد آن شب پشت دیوارهای بقیع. یا یاد آن روز توی فرودگاه. یا یاد آن هشت شب انتظار برای برگشتنت. خدا می‌داند، راضی شده بودیم حتی به چادرنمازت.

می‌بینی؛ خودداری فایده ندارد. هر چه خودم را می‌گیرم، نمی‌شود. آخرش گریه‌ام می‌گیرد. می‌بینی همه جمع شده‌اند! این بار اما پر پیمانه‌تر. دایی علی، زندایی، داداش‌ها، آبجی‌ها. همه فامیل بار بسته‌اند. ایستاده‌اند اینجا روبه‌روی گنبد فیروزه‌ای آقا. همه دختر و پسرهایت. اما این بار بدون تو. تو، حالا کجایی بی‌بی؟

کسی چه می‌داند. شاید از بهشت دل کندی. از سر شب دست به کار شده‌ای. دو وَر روسری سفیدت را سنجاق زده‌ای. پیراهن بلند گل‌گلی‌ات را تن کردی. نی‌نی چشم‌هایت مثل ستاره‌ها برق می‌زنند از شادی و لبت به خنده وا شده. کاسه چینی گل‌مرغی جهازت را از گنجه بیرون کشیدی. پاورچین پاورچین رفتی و از حوض وسط خانه آب کردی. از بغل باغچه، یک دسته گل‌محمدی چیدی و پرپر کردی وسط کاسه. قرآن خطی آقا بزرگ و آیینه را از سر طاقچه برداشتی. بوسیدی و توی سینی مسی‌ جا دادی.

چند برگ اسکناس هم گذاشتی برای صدقه. یک قندان نقل بیدمشک و حاجی‌بادام هم کنارشان چیدی. لب‌هایت تند تند می‌جنبند مثل همیشه. چهارقل، آیت‌الکرسی، هرچه از بری می‌خوانی. آخر سر، یکی یکی صدایشان می‌زنی. صورتشان را می‌بوسی. از زیر آیینه و قرآن ردشان می‌کنی. اصرار می‌کنی دوبار رد شوند. قرآن را ببوسند حتماً. بعد پشت سرشان آب می‌ریزی و آنها می‌روند. خیالت که تخت می‌شود برمی‌گردی پیش خدا نه؟

#به_قلم_خودم

1747064965img_20250512_191736.jpg

آب ,اشک ,بدرقه ,بهشت ,حج ,خدا ,روسری ,شانه ,پیراهن ,چشم ,چینی ,کاسه گل مرغی ,گریه ,گنبد نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 8
  • 9
  • 10
  • ...
  • 11
  • ...
  • 12
  • 13
  • 14
  • ...
  • 15
  • ...
  • 16
  • 17
  • 18
  • ...
  • 106
 
غَیث
مطالب این وبلاگ کاملا تولیدی است. استفاده بدون ذکر منبع ممنوع!
موضوعات
همه
الی الحبیب
اندیشه
اهل البیت(علیهم السلام)
حضرت صاحب (عج)
حضرت عشق(ع)
تمرین نویسندگی
حرکت جوال ذهن
خاطرات
دلنوشته
روزنوشت
شطحیات
شهدا
لژنشین‌ها
مخاطب خاص
هایکو
پوستر و عکس نوشت
کنایات
یار مهربان
یک بیت
یک خط روضه
پیوند ها
  • نور عیننا
  • حب فؤادی
  • بخوان با ما
  • میم. الف.
  • سه نقطه
  • آمار
  • امروز: 114
  • دیروز: 436
  • 7 روز قبل: 1625
  • 1 ماه قبل: 6837
  • کل بازدیدها: 241023
  • موزیک آنلاین
    MeLoDiC

    کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان