خانه
دل‌ حسرت‌زده
ارسال شده در 18 اردیبهشت 1404 توسط زفاک در دلنوشته, روزنوشت

هوالحبیب

کاش می‌شد دست ببرم در زمان. کاش می‌شد مثل دفترچه‌ای به عقب ورق بزنم فصل‌ها و ماه‌ها را. برگردم به یک سال پیش. به آن شب سخت. به وقتی که نگاهم هم‌پای زیرنویس‌های خبر می‌دوید.

آن شب دلم می‌خواست یک زائر باشم؛ زیر سایه شما. بسط بنشینم در حرم. همه سحر، چنگ بزنم به شبکه‌های ضریح. هم‌صدا شوم با آدم‌ها. خدا را قسم بدهم به همه مقدسات؛ به شما؛ به رأفتتان؛ به فرشته‌هایی که دور می‌زنند روی سر زائرها. شاید خدا طور دیگری رقم بزند آینده را؛ این روزها را.

اصلاً بگذارید پای بی‌معرفتی‌ام. شاید هم دست پیش گرفته‌ام مثل همیشه. می‌دانید هنوز که هنوز است خودم را طلبکار می‌بینم. نه یک زیارت، نه بسط نشستن در حرم در شب میلاد. من، یک عیدی بزرگتر از شما طلب دارم. خبری که تا همیشه حسرتش به دلم می‌ماند. با دل حسرت‌زده‌ام می‌خواهید چه کنید آقا؟

1746727806img_20250508_213741.jpg

بسط ,حرم ,خبر ,دل ,زائر ,شب ,شبکه ,ضریح ,مشهد ,معرفت نظر دهید »
پای ثابت آرزوها
ارسال شده در 16 اردیبهشت 1404 توسط زفاک در تمرین نویسندگی

هوالحبیب

مثل تو نبودم! دلم نمی‌خواست دکتر شوم؛ حتی مهندس هم! دلم می‌خواست معلم شوم. چون عاشق پدرم بودم. چون پدرم معلم بود. بزرگتر که شدم؛ زیر پایم نشستی حکماً. سر از تجربی درآوردم که دکتر شوم؛ دست آخر مهندس بیرون آمدم!
در آرزوهایم اما همیشه خودم را معلمی می‌دیدم در روستایی دورافتاده؛ با راه خاکی! سفلی و علیا چه فرقی داشت، مهم این بود که در دل کوه‌ و کمرها باشد. جایی که عقل جن هم به آن نمی‌رسید. روستایی که در آمارگیری‌ها هم از قلم می‌افتاد! جایی با چشمه‌های پرآب و مردمانی صاف و ساده.
زور که نبود؛ نمی‌خواستم معلمی با لباس‌های شیک باشم. خانمی که بچه‌ها از بوی عطر‌های گران‌قیمتش سرگیجه بگیرند. می‌خواستم معلمی ساده و روستایی باشم؛ با لباس بلند دامن‌دار و روسری گلبهی با گل‌های رپز آبی! دلم می‌خواست دانش‌آموزانم، دل‌های بزرگ داشته باشند و اندیشه‌های زیبا. با همان یک دست لباسی که عید به عید نو می‌شود شاید.
می‌دانی؛ هیچ وقت هوس مدرسه‌های نوساز با تخته‌های هوشمند نداشتم. از میز و نیمکت‌های آهنی بیزار بودم. دلم می‌خواست کلاس درسم، آغوش طبیعت باشد و سقفش، آسمان صاف خدا. زنگ تفریح مدرسه‌ام را دم‌جنبانک‌ها بزنند، چه عیبی داشت؟ صبح به صبح با یک جین دختر و پسر، تا تپه‌های سرسبز مسابقه بدهیم. زیر تک درخت سیب سرخ نفس تازه کنیم. من از جاذبه آسمان حرف بزنم. توی چشم‌ دخترک‌ها خیره ‌شوم و آیه آیه نور بخوانم. پسرها شیطنت کنند؛ ادا دربیاورند و همه ریسه برویم. پهن ‌شویم روی علف‌های تازه و بوی بابونه‌ها را بالا بکشیم.
دلم می‌خواست خدا که بغضش می‌ترکید و آسمان می‌بارید؛ دست‌هایمان را بالا ببریم و فرشته‌ها را به هم نشان بدهیم. گاهی همه راه را تا خانه‌های خشتی‌مان بدویم. کفش‌ها را بکنیم و پاها را در آب‌ قنات فرو ببریم. پوست‌های ورم کرده‌مان خنک ‌شود و خدا دلمان را قلقلک دهد.
کسی چه می‌داند شاید آن دنیا به آرزویم برسم. شاید آنجا معلمی شوم با همه چیزهایی که دلم می‌خواست. خدا که بخیل نیست مثل آدم‌ها، نه؟!
#به_قلم_خودم

1746558738_-_-_.jpg

آرزو ,تخته هوشمند ,دانش‌آموز ,درخت ,روستا ,قنات ,معلم ,میز و نیمکت ,چشمه نظر دهید »
افتخار زندگی‌ام
ارسال شده در 12 اردیبهشت 1404 توسط زفاک در روزنوشت

هوالحبیب

بزرگترین افتخار زندگی‌ام، شغل پدرم بود. پدرم دکتر نبود. مهندس هم نبود. بساز و بفروش هم نبود. اصلا درآمد کلان نداشت. حقوقش کم بود آنقدر که شغل دوم هم داشت؛ اما به خیالم حلال‌ترین روزی دنیا را داشت. پاک‌ترین رزق‌ها که سهم من و خانواده‌ام بود.
بچه که بودم دلم می‌خواست بپرسند: پدرت چکاره هست. حتی حالا هم. سرم را بالا بگیرم. سینه‌ام را صاف کنم. زل بزنم توی چشم‌های مخاطب و مثل بچه‌های حاضر جواب، درشت و پرحجم بگویم: معلم!
هفته معلم که می‌رسید وقت سورچرانی ما بود. بیشتر من و برادر و خواهرم! پدرم معلمی بود که ماشین نداشت. هیچ وقت هم صاحب ماشین نشد. وسیله زیر پایش یک یاماهای آبی بود. ظهر که از مدرسه برمی‌گشتیم گوش به زنگ بودیم. صدای موتور پدر که توی گوش کوچه می‌پیچید پشت در خانه جمع می‌شدیم. دل توی دلمان نبود که با یک بغل هدیه از راه برسد.
به قول مادرم از شیر مرغ تا جان آدمیزاد می‌آوردند. پدرم می‌نشست روی زمین. مادرم و ما سه تا بچه قد و نیم قد دوره‌اش می‌کردیم. پدرم حواسش بود. کسی زیرآبی نرود. مواظب بود حتی کاغذ کادوها خراب نشود. آرام آرام چسب‌ها را جدا می‌کرد. انگار مهمترین چیز عالم توی آن کادو بود. یا کاغذ کادوها جان دارند و قرار هست دردشان بگیرد.
خودکار و خودنویس و سررسید سهم برادرم بود که بزرگتر بود و زرنگ‌تر. وسایل برقی و گلدان و شکستنی سهم مادرم و جایشان توی دکوری و کابینت. قاب عکس و تابلو معرق هم مثل بچه‌های حرف‌گوش کن می‌نشست روی طاقچه. زیرپوش و جوراب و پارچه پیراهنی و شلواری هم سهم پدرم بود. می‌ماند دسته‌‌گل‌ها که سهم من و خواهرم بود.
اول گل‌های را می‌گرفتیم جلو دماغمان. حسابی بو می‌کشیدیم. انگار قحطی زده بودیم. من ته کاسبرگ‌های پیچ امین‌الدوله را می‌کندم و می‌گذاشتم دهنم. انگار مرغوب‌ترین و شیرین‌تر مزه دنیا را داشت. دست آخر همه رز‌ها و گل‌محمدی‌ها را پرپر می‌گردیم روی زمین.‌ رویه نازک گلبرگ‌ها را می‌کندیم و می‌چسباندیم روی ناخن‌های کشیده‌ خودمان. می‌شد لاک طبیعی! بعد مثل ندید بدیدها دستهایمان را به هم نشان می‌دادیم و ذوق می‌کردیم.
405 که توپ درکنند و سال نو شود. فصل‌ها به پاییز که برسد پدرم وارد بیستمین سال بازنشستگی‌اش می‌شود و ما همچنان حسرت آن هدیه‌ها و خوشی‌ها را می‌کشیم…
#به_قلم_خودم

1746205824img_20250502_203215_723.jpg

حقوق ,رز ,روز معلم ,سورچرانی ,قاب عکس ,معلم ,معلم_بازنشسته ,معلمی ,هدیه ,پیچ امین‌الدوله ,گل ,گل‌محمدی نظر دهید »
سفید یخچالی
ارسال شده در 8 اردیبهشت 1404 توسط زفاک در روزنوشت

هوالحبیب

نشسته‌ام اینجا در امنیت و آرامش. کیلومتر‌ها دورتر از آنجا؛ اما نمی‌توانم جُم بخورم. نفس‌هایم مثل اسیری خسته توی سلول‌های ریه‌ام حبس شده و خیال بالا آمدن ندارد. انگار کسی نگاهم را سنجاق کرده به قاب تلوزیون. کسی از اتاق فرمان می‌زند روی دگمه پلی. بعد آتش زبانه می‌کشد. آدم‌ها می‌گریزند. من نگاهم به آن ماشین است. به خیالم پیکان است. سفید یخچالی شاید. مدل هفتاد یا هشتاد یا… اصلا چه فرقی می‌کند. دارم به کسی که نشسته پشت رل فکر می‌کنم. به مردی که همسر دارد و فرزندی حتما. پدر و مادری. خواهر و برادری. دوست و آشنایی. همکارهایی. همشهری‌هایی. حداقل هموطن‌هایی مثل من و تو نه؟…

نگاهش از توی آیینه به شعله‌هایی است که زبانه می‌کشد. توی دلش هول و ولایی است. حکما با خودش فکر می‌کند اگر آتش سرایت کند چه؟ اگر بقیه کانتینرها هم… قلبش محکم به سینه می‌کوبد. پایش روی پدال گاز و دست‌های بی‌رمقش چسبیده به فرمان. توی دلم دارم دعا می‌کنم که بگریزد که به سلامت جان در ببرد لااقل. اما انفجار بزرگتری امان نمی‌دهد به هیچ کداممان. آتش را می‌بینم که مثل حیوان حریص و گرسنه‌ای، زبان تیز و سوزانش را دور ماشین می‌چرخاند و صحنه پیش چشمم تار می‌شود…

می‌دانی دلم می‌خواست کسی که در اتاق فرمان نشسته دکمه استپ را بزند. من دست ببرم در زمان و آن پیکان سفید یخچالی که مدلش را نمی‌دانم حالا توی پارکینگ خانه‌ای، در ظهر دم کرده جنوب آرام گرفته باشد؛ اما دست بسته‌ام مثل همیشه. بر من ببخش هم‌وطن…

آتش ,اتاق فرمان ,انفجار ,تلوزیون ,جنوب ,رل ,سفید یخچالی ,ماشین ,مدل ,مرد ,هرمزگان ,همسر ,کانتینر نظر دهید »
ققنوس‌وار
ارسال شده در 7 اردیبهشت 1404 توسط زفاک در روزنوشت

هوالحبیب

مثل ققنوس از دل آتش

پر کشیدید

و جاودانه شدید

#بندر_رجایی ,#بندر_عباس_تسلیت ,آتش ,ققنوس ,پر کشیدن نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 7
  • 8
  • 9
  • ...
  • 10
  • ...
  • 11
  • 12
  • 13
  • ...
  • 14
  • ...
  • 15
  • 16
  • 17
  • ...
  • 104
 
غَیث
مطالب این وبلاگ کاملا تولیدی است. استفاده بدون ذکر منبع ممنوع!
موضوعات
همه
الی الحبیب
اندیشه
اهل البیت(علیهم السلام)
حضرت صاحب (عج)
حضرت عشق(ع)
تمرین نویسندگی
حرکت جوال ذهن
خاطرات
دلنوشته
روزنوشت
شطحیات
شهدا
لژنشین‌ها
مخاطب خاص
هایکو
پوستر و عکس نوشت
کنایات
یار مهربان
یک بیت
یک خط روضه
پیوند ها
  • نور عیننا
  • حب فؤادی
  • بخوان با ما
  • میم. الف.
  • سه نقطه
  • آمار
  • امروز: 31
  • دیروز: 84
  • 7 روز قبل: 387
  • 1 ماه قبل: 1061
  • کل بازدیدها: 227738
  • موزیک آنلاین
    MeLoDiC

    کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان