خانه
داغ دل
ارسال شده در 4 مرداد 1404 توسط زفاک در روزنوشت

هوالشهید

داغ دلمان نوبه‌نو
تازه می‌‌شود
محاصره
آب
تشنگی
لب‌های ترک‌خورده

 

آب ,داغ ,غزه ,محاصره نظر دهید »
برسد به دست حضرت ماه
ارسال شده در 24 تیر 1404 توسط زفاک در روزنوشت, پوستر و عکس نوشت

هوالحبیب

نمی‌دانم از کجا آوردم. لای کدام کتاب یا مجله بود. توی کدام برنامه یا همایش گرفتم. فقط می‌دانم چند سالی هست پشت قفسه کتابخانه چسبانده‌ام.

وقت‌هایی که دلم از دعوای چپی‌ها و راستی‌ها می‌گیرد؛ وقت‌هایی که حرف هیچ‌کدام را نمی‌فهمم؛ وقتی فکر می‌کنم انقلاب شده گوشت قربانی دست هر کدام. روبه‌روی این عکس می‌ایستم. به آن زل می‌زنم. مطمئن می‌شوم سایه‌ی شما روی سرمان است. دلم به بودن‌تان قرص می‌شود؛ مثل دل این پسرک سیه‌چرده، این بسیجی صاف و ساده. حالت صورتش را می‌بینید؟ اشک‌هایش داد می‌زند چقدر توی دل لحظه‌ها را شمرده تا به اینجا رسیده؛ به لحظه‌ی دیدار.

می‌دانید آقا! نه فقط من، که همه‌ی آدم‌های معمولی، اندازه‌ی او دوست‌تان داریم. ما منظورم ما انقلابی‌هاست. آدم‌هایی که از سیاسی‌زدگی بدمان می‌آید. اهل هیچ گروه و جناحی هم نیستیم. ماهایی که همیشه مشتاق وقت دیداریم. همیشه هم جای‌مان پشت نرده‌هاست. اندازه هیچ‌کدام از مسئولین چپی و راستی دست‌مان به شما نمی‌رسد. اسم‌مان توی هیچ لیست سفیدی هم نیست. ما آدم‌های کوچه‌وبازاری که بین‌مان با حجاب و بی‌حجاب است؛ مذهبی و غیرمذهبی؛ پیر و جوان، زن و مرد، همه‌مان اندازه‌ی او دوست‌تان داریم. همه‌مان جان‌فدا هستیم.

می‌دانید آقا! هر که هر چه می‌خواهد بگوید. گوش‌مان به شماست. هنوز هم شما را توی همین لباس خاکی بسیجی می‌بینیم. برای ما شما هنوز همین فرمانده چهل‌وخورده‌‌ای ساله هستید، با همین محاسن بلند و مشکی، با همین نگاه نافذ و مهربان، با همین صورت به خنده وا شده و همین اندازه مطمئن و پرتوان.

شما تا ابد فرمانده‌ی قلب‌های ما هستید…

#به_قلم_خودم

#نقد

1752553660img_20250714_142239_772.jpg

بسیجی ,بیت ,جناح ,دیدار ,راست ,رهبری ,سیاست ,لباس ,نرده ,چپ نظر دهید »
رویای نابودی
ارسال شده در 22 تیر 1404 توسط زفاک در یار مهربان

هوالشهید
هندزفری را توی گوشم جا می‌دهم. صدای مردانه راوی از موسیقی ملایم زیرصدا جلو می‌زند. در ذهنم می‌پیچد و به قلبم می‌رسد. راوی از تو می‌گوید.

از دل کندن از تازه عروس تا راهی غربت شدن. از خون‌دل‌هایی که در این سفر می‌خوری. کنار آمدن با افسرهای سوری که شیفته‌ی بلوک شرق شدند، سخت است. خساست روسی‌ها در آموزش و خودپسندی‌شان هم قوز بالای قوز است.

تو اما زبده‌تر از این حرف‌هایی؛ کم نمی‌آوری. نیروهایت را به خط می‌کنی. به سختی عادت می‌دهی. به دویدن‌های صبحگاهی، به خوردن غذای بی‌رمق، به زیرک بودن و چشم‌وگوش شدن موقع آموزش‌ها؛ به خوب درس خواندن.

آخرسر به سلامت برمی‌گردی؛ دست پر، اما این همه‌ی ماجرا نیست. موشک‌های اسکات قبل از تو رسیده‌اند؛ اما با سرجهازی‌های قذافی!

دروغ چرا تا حالا دور نشسته بودم؛ خیلی دور. تا قبل از کتاب “خط مقدم"، از تو یک اسم می‌دانستم؛ یک اسم و یک لقب دهان پر کن!

اما وقتی واژه واژه پیش آمدم؛ با تو از پادگان زَبَدانی تا کاخ سفید همراه شدم؛ قصه‌ی رنج‌هایت را شنیدم؛ فهمیدم هزار لقب و مدال دنیایی برایت کم است. اصلاً ما با تو هیچ وقت یِربه‌یِر نمی‌شویم سردار! سنگینی دِین تو تا ابد روی شانه‌های‌مان باقی است.

خدا اما مثل همیشه جبار است. زیر دِین کسی نمی‌ماند. آن هم برای مردی مثل تو که علم و عرفان را در هم آمیخته. برایت خوب جبران کرد؛ حتی در همین دنیا.

در این 12روز دفاع مقدس، طرح و نقشه‌هایت عملی شد. رویایت به مرز تحقق رسید. همه‌ی کفر جمع شدند؛ اما دست خدا از همه‌ی دست‌ها بالاتر بود و دست تو که از اولش در دست خدا بود. موشک‌هایت رفت و در قلب تلاویو نشست. حیفا را در هم کوبید. حالا اسرائیل نفس‌های آخرش را می‌کشد. چیزی از آن هیبت خیالی‌ نمانده.

منتظر باش سردار! نمی‌دانم کی؛ اما خیلی زود می‌آیم و از نابودی اسرائیل برایت می‌نویسم.

#به_قلم_خودم
#دفاع_مقدس_2
#کتاب_خط‌_مقدم
#پدر_موشکی_ایران
#طهرانی_مقدم

17523939181701596689efdzqsr713398.jpg

دفاع مقدس ۲ ,روس ,سوری ,شهید طهرانی مقدم ,کتاب خط مقدم نظر دهید »
غنچه‌ی پرپر
ارسال شده در 18 تیر 1404 توسط زفاک در روزنوشت

هوالحق

نمی‌دانم قیافه‌اش چطوری بود. به پدرش کشیده بود یا مادرش؟ موهایش لخت و بور بود یا سیاه و وزوزی؟ مژه‌هایش برگشته و بلند بود یا کوتاه. نمی‌دانم چشم‌هایش چه رنگی بود؟ عسلی؟ یشمی؟ آبی یا مشکی؟ رنگ پوستش سبزه و نمکی بود یا سفید و آفتابی؟

شاید پوستش هنوز سرخی روزهای نخست تولد را داشت. شاید موهای جنینی‌اش هنوز نریخته بود. راستی وقتی خوابش می‌برد از آن لبخندهای دلبرانه می‌زد؟ آنقدر که فکر کنی حکما فرشته‌ها دست به دستش می‌دهند.

می‌دانی رفیق تقصیر من نبود. از پشت آن همه چسب و باند که صورتش را پوشانده بود نمی‌شد اینها را حدس بزنم. اصلا به خیالم درجه سوختگی آنقدر بالا بود که چیزی نمانده بود.

می‌گفتند تازه دو ماهش تمام شده. می‌دانی رفیق! دو ماه عمری نیست؛ حتی برای اینکه بچه سر و شکل ثابتی پیدا کند. نوزادها دائم قیافه‌ عوض می‌کنند.

می‌بینی رفیق! نامردها مهلت ندادند. هیزم این جنگ را آمریکایی‌ها هم‌آوردند. اسرائیلی‌ها هم کبریت کشیدند. آتشی به اندازه دوازده روز زبانه کشید. غنچه‌های زیادی سوخت. آرزوها و امیدهای طایفه‌های زیادی پرپر شد. رایان فقط یکی از آن جمع بود. جمعی که هنوز به پایان نرسیده.

می‌بینم و می‌سوزم. زیر لب آرزوی مرگ می‌کنم برای رژیمی که اینقدر کثیف و بی‌رحم است. نظامی که جز منافع خودش چیزی نمی‌بیند. اندیشه‌ای که به نوزادها هم امان نمی‌دهد.

#به_قلم_خودم
#معنی_مرگ_بر_آمریکا

1752034305photo_2025-06-14_15-34-27.jpg

آمریکا ,اسرائیل ,رایان ,رایان قاسمیان ,سوختگی ,قیافه ,مرگ ,مرگ بر آمربکا ,مرگ بر آمریکا یعنی ,نوزاد ,نوزاد دو ماه نظر دهید »
اصل اسلامی
ارسال شده در 17 تیر 1404 توسط زفاک در روزنوشت

اینجا کربلاست
و امروز عاشورا
یادت باشد رفیق!
نمی‌شود در سپاه حسین باشی
و برای یزید دل بسوزانی

#به_قلم_خودم

1751971971img_20250708_092824_480.jpg

امام حسین ,تولی و تبری ,عاشورا ,کربلا ,کل ارض کربلا ,کل یوم عاشورا ,یزید نظر دهید »
  • 1
  • 2
  • ...
  • 3
  • ...
  • 4
  • 5
  • 6
  • ...
  • 7
  • ...
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • ...
  • 104
 
غَیث
مطالب این وبلاگ کاملا تولیدی است. استفاده بدون ذکر منبع ممنوع!
موضوعات
همه
الی الحبیب
اندیشه
اهل البیت(علیهم السلام)
حضرت صاحب (عج)
حضرت عشق(ع)
تمرین نویسندگی
حرکت جوال ذهن
خاطرات
دلنوشته
روزنوشت
شطحیات
شهدا
لژنشین‌ها
مخاطب خاص
هایکو
پوستر و عکس نوشت
کنایات
یار مهربان
یک بیت
یک خط روضه
پیوند ها
  • نور عیننا
  • حب فؤادی
  • بخوان با ما
  • میم. الف.
  • سه نقطه
  • آمار
  • امروز: 60
  • دیروز: 84
  • 7 روز قبل: 387
  • 1 ماه قبل: 1061
  • کل بازدیدها: 227738
  • موزیک آنلاین
    MeLoDiC

    کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان