نمیدانم از کجا آوردم. لای کدام کتاب یا مجله بود. توی کدام برنامه یا همایش گرفتم. فقط میدانم چند سالی هست پشت قفسه کتابخانه چسباندهام.
وقتهایی که دلم از دعوای چپیها و راستیها میگیرد؛ وقتهایی که حرف هیچکدام را نمیفهمم؛ وقتی فکر میکنم انقلاب شده گوشت قربانی دست هر کدام. روبهروی این عکس میایستم. به آن زل میزنم. مطمئن میشوم سایهی شما روی سرمان است. دلم به بودنتان قرص میشود؛ مثل دل این پسرک سیهچرده، این بسیجی صاف و ساده. حالت صورتش را میبینید؟ اشکهایش داد میزند چقدر توی دل لحظهها را شمرده تا به اینجا رسیده؛ به لحظهی دیدار.
میدانید آقا! نه فقط من، که همهی آدمهای معمولی، اندازهی او دوستتان داریم. ما منظورم ما انقلابیهاست. آدمهایی که از سیاسیزدگی بدمان میآید. اهل هیچ گروه و جناحی هم نیستیم. ماهایی که همیشه مشتاق وقت دیداریم. همیشه هم جایمان پشت نردههاست. اندازه هیچکدام از مسئولین چپی و راستی دستمان به شما نمیرسد. اسممان توی هیچ لیست سفیدی هم نیست. ما آدمهای کوچهوبازاری که بینمان با حجاب و بیحجاب است؛ مذهبی و غیرمذهبی؛ پیر و جوان، زن و مرد، همهمان اندازهی او دوستتان داریم. همهمان جانفدا هستیم.
میدانید آقا! هر که هر چه میخواهد بگوید. گوشمان به شماست. هنوز هم شما را توی همین لباس خاکی بسیجی میبینیم. برای ما شما هنوز همین فرمانده چهلوخوردهای ساله هستید، با همین محاسن بلند و مشکی، با همین نگاه نافذ و مهربان، با همین صورت به خنده وا شده و همین اندازه مطمئن و پرتوان.
هوالشهید هندزفری را توی گوشم جا میدهم. صدای مردانه راوی از موسیقی ملایم زیرصدا جلو میزند. در ذهنم میپیچد و به قلبم میرسد. راوی از تو میگوید.
از دل کندن از تازه عروس تا راهی غربت شدن. از خوندلهایی که در این سفر میخوری. کنار آمدن با افسرهای سوری که شیفتهی بلوک شرق شدند، سخت است. خساست روسیها در آموزش و خودپسندیشان هم قوز بالای قوز است.
تو اما زبدهتر از این حرفهایی؛ کم نمیآوری. نیروهایت را به خط میکنی. به سختی عادت میدهی. به دویدنهای صبحگاهی، به خوردن غذای بیرمق، به زیرک بودن و چشموگوش شدن موقع آموزشها؛ به خوب درس خواندن.
آخرسر به سلامت برمیگردی؛ دست پر، اما این همهی ماجرا نیست. موشکهای اسکات قبل از تو رسیدهاند؛ اما با سرجهازیهای قذافی!
دروغ چرا تا حالا دور نشسته بودم؛ خیلی دور. تا قبل از کتاب “خط مقدم"، از تو یک اسم میدانستم؛ یک اسم و یک لقب دهان پر کن!
اما وقتی واژه واژه پیش آمدم؛ با تو از پادگان زَبَدانی تا کاخ سفید همراه شدم؛ قصهی رنجهایت را شنیدم؛ فهمیدم هزار لقب و مدال دنیایی برایت کم است. اصلاً ما با تو هیچ وقت یِربهیِر نمیشویم سردار! سنگینی دِین تو تا ابد روی شانههایمان باقی است.
خدا اما مثل همیشه جبار است. زیر دِین کسی نمیماند. آن هم برای مردی مثل تو که علم و عرفان را در هم آمیخته. برایت خوب جبران کرد؛ حتی در همین دنیا.
در این 12روز دفاع مقدس، طرح و نقشههایت عملی شد. رویایت به مرز تحقق رسید. همهی کفر جمع شدند؛ اما دست خدا از همهی دستها بالاتر بود و دست تو که از اولش در دست خدا بود. موشکهایت رفت و در قلب تلاویو نشست. حیفا را در هم کوبید. حالا اسرائیل نفسهای آخرش را میکشد. چیزی از آن هیبت خیالی نمانده.
منتظر باش سردار! نمیدانم کی؛ اما خیلی زود میآیم و از نابودی اسرائیل برایت مینویسم.
نمیدانم قیافهاش چطوری بود. به پدرش کشیده بود یا مادرش؟ موهایش لخت و بور بود یا سیاه و وزوزی؟ مژههایش برگشته و بلند بود یا کوتاه. نمیدانم چشمهایش چه رنگی بود؟ عسلی؟ یشمی؟ آبی یا مشکی؟ رنگ پوستش سبزه و نمکی بود یا سفید و آفتابی؟
شاید پوستش هنوز سرخی روزهای نخست تولد را داشت. شاید موهای جنینیاش هنوز نریخته بود. راستی وقتی خوابش میبرد از آن لبخندهای دلبرانه میزد؟ آنقدر که فکر کنی حکما فرشتهها دست به دستش میدهند.
میدانی رفیق تقصیر من نبود. از پشت آن همه چسب و باند که صورتش را پوشانده بود نمیشد اینها را حدس بزنم. اصلا به خیالم درجه سوختگی آنقدر بالا بود که چیزی نمانده بود.
میگفتند تازه دو ماهش تمام شده. میدانی رفیق! دو ماه عمری نیست؛ حتی برای اینکه بچه سر و شکل ثابتی پیدا کند. نوزادها دائم قیافه عوض میکنند.
میبینی رفیق! نامردها مهلت ندادند. هیزم این جنگ را آمریکاییها همآوردند. اسرائیلیها هم کبریت کشیدند. آتشی به اندازه دوازده روز زبانه کشید. غنچههای زیادی سوخت. آرزوها و امیدهای طایفههای زیادی پرپر شد. رایان فقط یکی از آن جمع بود. جمعی که هنوز به پایان نرسیده.
میبینم و میسوزم. زیر لب آرزوی مرگ میکنم برای رژیمی که اینقدر کثیف و بیرحم است. نظامی که جز منافع خودش چیزی نمیبیند. اندیشهای که به نوزادها هم امان نمیدهد.