مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا
بابای همه
فقط بابای بچههای خودش نبود. برای بچههای همرزمان قدیمیاش هم پدری میکرد. حتی هوای بچههای شهدای حرم را هم داشت. اصلا بگذار بگویم او بابای همه ملت ایران بود. بابایی که همه را یک اندازه دوست داشت؛ همهی زنان و مردان. بزرگ و کوچک برایش فرقی نداشت، حتی به راست و چپ بودنشان هم کاری نداشت. برای همهشان پدری کرد.
او مثل همهی باباها برای ما، بچههایش، زحمت کشید. از خواب و خوراکش زد. آنقدر توی این جبهه و آن جبهه دوید تا آخر به آرزویش رسید.
حالا نوبت ماست. ما باید بچههای خلفی باشیم. باید به آخرین وصیت بابایمان عمل کنیم.
در مسائل سیاسی آنجا که بحث اسلام، جمهوری اسلامی، مقدّسات و ولایت فقیه مطرح میشود، اینها رنگ خدا هستند؛ رنگ خدا را بر هر رنگی ترجیح دهید.”
#به_قلم_خودم #اثرانگشت_بابا

هوالحبیب
بس کن پسر! اینقدر با بغض گلوگیرت، با چشمهای لبپر اشکت، با شانههای نحیف لرزانت، صبحمان را پائیزیتر کن.
یک وقت با خودت فکر نکنی ما آدمهای بدی هستیم ها؟! فکر نکنی فقط زل زدیم به قاب شیشهای. نه! ما هم دل داریم. دلمان طاقت نمیآورد. دلمان آب میشود وقتی با پشت دست اشکهایت را کنار میزنی. وقتی مجری به اسم پدر میرسد و واژهها در دهان تو میماسند.
نه! ما آنقدرها هم آدمهای بدی نیستیم پسر! ما، ماهیهای سیاه کوچولو هستیم، دل به دریا زدن نداریم. بعد از آن دوازده روز، دوباره به تُنگ تَنگمان برگشتیم. ما فقط توی آرامشمان غرق شدیم. توی شلوغپلوغیهای زندگی گم شدیم. تقصیری نداریم ها! انسانیم! ریشه در نسیان داریم. آنقدر که تو را یادمان رفته. یادمان رفته روز پدر در راه هست و سهم تو بعد از آن روزها، سکوت و حسرت ابدی شده.
ببخش ما را به تعداد همه روزهایی که سایه پدرانمان روی سرمان هست.

#روزنوشت_۲۷_آذر_۴۰۴
هوالحبیب
کشف جدیدی کردم؛ تازگیها فهمیدم زخمها هیچ وقت، التیام پیدا نمیکنند؛ زخمهای کهنه حتی. آنهایی که قیافهشان عوض شده است. به حساب دکترها از مرحله التهاب عبور کردند. از سوزش افتادهاند و خونریزی ندارند. به خیالت، لبههایشان روی هم آمدهاند و رنگ عوض کردهاند. به خیالت جراحتت درمان شده؛ اما نه. این یک خوشخیالی بچگانه است. آنها منتظر نشستهاند تا غافلگیرت کنند. یک جایی، یک وقتی که حسابی فراموششان کردی؛ یقهات را دو دستی بچسبند. با یک اتفاق خیلی کوچک، با یک واژه حتی. آن وقت است که سر باز میکنند؛ مثل روز اول، با همان شدت و حدت، با همان دردهای سابق، برمیگردند و عذابت میدهند. دردی که با هیچ مسکنی درمان نمیشود؛ چون اساساً مسکنها قرار نیست؛ هیچ دردی را درمان کنند. فرقی هم نمیکند کدامشان را بخوری، ناپروکسن یا پتیدین. چه دوزی و با چه فاصله زمانی. مسکنها فقط از اتصال گیرندههای درد جلوگیری میکنند؛ میدانستی؟ نمیدانم کجا خواندم، توی کدام کتاب درسی؛ اما خواندم. مطمئنم. یک جایی نوشته بود مسکنها میروند و به گیرندههای عصبی میچسبند؛ آن وقت پیام درد به مغز نمیرسد. آن وقت حس میکنی که درد نداری. خیلی مسخره هست نه؟ درحالی که خیلی درد داری، خیلی…
#به_قلم_خودم

هوالحبیب
چهارده سال پیش بود. عصر یک روز سرد پاییزی. به سرم زده بود بروم کتابخانه. کتابهای مرجوعی را گذاشتم روی پیشخان و برگشتم سمت قفسهی کتابهایی که پرخواننده بود. اولین کتابی که توی قفسه چشمم را گرفت منِاو بود. اسمش را زیاد شنیده بودم؛ اما هنوز نخوانده بودم. دست دست نکردم. چنگ زدم و کتاب را از توی قفسه بیرون کشیدم و دادم دست کتابدار. این شد شروع خوانش من از امیرخانی. بعدها جانستان و کابلستان را خواندم. رهبر، ناصر ارمنی و آخرینش نیمدونگ پیونگیانگ. روزهایی که توی شرکت مینشستم و به جای مگس پراندن ترجیح میدادم کتاب بخوانم.
دروغ چرا حافظهی قوی ندارم. شاید کتابهایی که توی یک سال اخیر خواندهام را به اسم هم یادم نباشد؛ چه رسد به خط داستان و شخصیتهایشان؛ اما هنوز ذوق دیدن منِاو در من زنده است. انگار هفت کور هنوز دارند جلوی چشمهایم رژه میروند تا بروم و سکهای برایشان بیاندازم. هنوز گوسفند ذبح شدهی خانهی حاج فتاح جلوی چشمهایم تاب میخورد و بوی قرمه در مشامم میپیچد.
من هنوز داستان عشق علی به مهتاب یادم نرفته؛ عشقی که نه زرد بود، نه آبکی. آخرش هم قشنگ بود. خیلی قشنگ. اینها؛ یعنی امیرخانی کارش را بلد هست. واژهها را میشناسد. میداند چطور آدم خلق کند. چطور آنها را در قلب و ذهن خوانندههایش جاودانه کند و این کم هنری نیست…
پینوشت: لطفا حمد شفا برای ایشون فراموش نشه 🙏
#به_قلم_خودم
#منِاو
#معرفی_کتاب
