خانه
تا آخرین فشنگ
ارسال شده در 23 خرداد 1404 توسط زفاک در روزنوشت

هوالحبیب

تازه نمازم را سلام داده بودم. داشتم می‌رفتم حاضری بین الطلوعینم را بزنم. له له می‌زدم برای واژه‌های شهید مطهری. لای کتاب مجازی‌ام هنوز بسته بود که یک موشک جلوی پایم منفجر شد. مثل تازه سربازها شوکه شدم. قفل کردم. خبرها مثل رگبار روی سرم می‌بارید. زانو زدم. ترسیدم. اشک‌ها راهشان باز شد. انگشت‌هایم روی صفحه‌های مجازی می‌دوید تند تند. گل‌ها داشتند دست چین می‌شدند یکی یکی. نمی‌دانستم چطور شده؟ نمی‌دانستم از کجا خورده بودیم. اما دانستن این‌ها بس نبود.
من سرباز بودم و اینجا میدان جنگ. کدام سرباز وقت حمله مردد می‌شود؟ کدام سرباز قفل می‌کند؟ می‌نشیند. هاج و واج فقط دور و برش را با چشم‌های دریده می‌پاید.
من سرباز بودم و اینجا میدان جنگ. قلمم سلاح من بود. باید اسلحه‌ام را مسلح می‌کردم باید خشابم را پر می‌کردم از واژه‌ها. نفسم را حبس می‌کردم. گلنگدن را می‌کشیدم. نوک مگسک را روی دشمن تنظیم می‌کردم. “و ما رمیت و اذ رمیت” را زیر لب می‌خواندم. با ایمان. با عقیده محکم. دشمن آمده بود این بار پررو‌تر. به خیالش مذاکره عرصه جولانش می‌شود. به خیالش پیش دستی می‌کند. می‌زند شبانه. زن و کودک بی‌سلاح را. مغزهای هسته‌ای را. فرماندهان ارشد را. به خیالش در می‌رود. این‌ بار در جای امن و دوری قهقهه‌هایش را می‌زند بلندتر. به خیالش من و هم‌رزمانم فشل می‌شویم. خودمان را می‌بازیم. اما کور خوانده‌. اینجا ایران است. بیشه شیران. عرصه دلیران. ما همه با هم هستیم. دست در دست هم. در هر میدانی که باشیم قوی‌تر و پر زورتر ایستاده‌ایم. گوش به فرمانیم. می‌جنگیم تا آخرین نفس تا آخرین فشنگ تا آخرین واژه‌ها.

#به_قلم_خودم

 

1749822996img_20250613_172504.jpg

اسلحه ,ایران ,حمله ,دشمن ,رگبار ,سرباز ,فرمانده ,فشنگ ,مذاکره ,مسلح ,موشک ,و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی نظر دهید »
بلیط یکسره
ارسال شده در 23 خرداد 1404 توسط زفاک در روزنوشت

هوالحبیب

خبرها را شنیدی نه؟
پا شو حاجی جان
نو‌ونوار کن
همه جا را آب‌و‌جارو کن.
جام‌هایت را لبالب کن
مرتب توی سینی‌های بلوریت بچین
در و همسایه‌ها را خبر کن.
به فرشته‌ها بسپار
ریسه ببندند بهشت را
صف بکشند
رفقایت بلیط یکسره گرفتند تا بهشت.
چه شبی است امشب در بهشت…
#به_قلم_خودم

1749797823_.jpg

بلیط ,بهشت ,صهیونیست جانی ,مرگ بر اسرائیل نظر دهید »
شاطر حسین
ارسال شده در 21 خرداد 1404 توسط زفاک در یار مهربان, روزنوشت

شاطر حسین

مانده تا روز موعود؛ اما مثل همیشه زهرا صبر و قرار ندارد. توی گروه می‌‌نویسد: «پوف… طاهری به آوردن شخصیت‌های زیاد توی کارش چقدر علاقه داره». ترجمه‌اش می‌‌شود: طاهری استاد شخصیت پردازی است، نه؟! واژه‌ها توی سرم وول می‌خورند. قرار نیست یکجا بند شوند. با خودم خلوت می‌کنم. بین همه داستان‌ها «چارپایه حنایی و غل‌غل آب» بیشتر از همه دلم را برده. در جوابش می‌نویسم: «شخصیت شاطر حسین خیلی جذاب و دوست‌داشتنیه».

جز به جزش را مرور می‌کنم. از سبیل‌های خلوت و شکم پیش‌آمده تا رقص پای خفیف که یادگاری شغلش هست. از علاقه‌مندی‌اش به شعر و کتاب تا خانه باغ محشرش. حسودی‌ام می‌شود. دلم یک کتابخانه می‌خواهد اندازه کتابخانه او و یک خانه باغ جفت خانه باغش. با همان دار و درخت‌ها. حالا گیرم آب قنات کفافش را ندهد. گیرم مجبور باشم با چاه عمیق همسایه سرپا نگهش دارم! چه خیال! مهم بنه‌گاه هست و صدای زنده غل‌غل آب، مگر نه؟

دلم می‌خواهد فکر کنم صمد طاهری به اینجا که رسیده، چفت پشت در خیالش را انداخته و چند صباحی تخته‌اش کرده. رفته توی نخ در و همسایه‌ها، دوست و آشنا؛ حکماً شاطر‌حسین مابه‌ازای واقعی داشته، نه؟ اصلا تصور دنیا بدون آدم‌هایی مثل او ممکن هست؟ دنیا حتما به آدم‌های خیرمند و عادل نیاز دارد. آدم‌هایی صریح و صادق. کسانی که از بی‌‌انصافی بیزار باشند. گیرم در حق یک حیوان باشد یا فقط تا دم مرگشان باشد! مهم بودنشان هست هرچند کم و کوتاه، مگر نه؟
#به_قلم_خودم

1749585576img_20250610_232746.jpg

آن پریزاد سبز پوش ,داستان ,رقص پا ,شاطر ,شخصیت‌پردازی ,صمد طاهری ,چارپایه حنا صدای غل غل آب ,کتاب نظر دهید »
اَشدُ حراً
ارسال شده در 16 خرداد 1404 توسط زفاک در روزنوشت

هوالحبیب
می‌روم جلوتر. در فاصله یک‌متری. اینجا حتماً عکس‌های بهتری تور می‌کنم. به خاطر رئیس؟! برای اینکه حرفش روی زمین نمانده باشد؟! یا اثبات خودم؟! نمی‌دانم. شاید هم به خاطر من دیگرم. یکی توی گوشم زمزمه می‌کند:
- حیف نیست. شاید هرگز فرصت نشه. شاید هرگز دستت به اینجا نرسه. آن هم ظهر روز عرفه!
حق دارد. 1600 تا 1700 نه! کم کم نهصد درجه سانتی‌گراد. همین حول و حوش‌ها. کمتر نیست. وسط چله تابستان هم اینطور دمایی گیرم نمی‌آید. نه. خورشید همه زورش را هم که بزند دما به پنجاه درجه هم نمی‌رسد. صد درجه که عمراً. می‌روم جلو، جلوتر. شاید “اشد حرا"ی تو را بهتر بفهمم. بیشتر، با گوشت و پوستم مثلاً. “اشد حرا” یعنی چقدر؟ نمی‌دانم. باور می‌کنی؟
صورتم گر گرفته. نمی‌توانم. می‌ترسم. یکی به دادم می‌رسد. صدا می‌زند: مهندس! برگرد عقب!
مهندس! خنده‌دار است نه؟ با من است؟ من مهندسم؟! من اینجا توی این کارخانه، کنار این کوره قوس الکتریکی، با این کلاه ایمنی قرمز روی سرم. با این چادری که دور خودم پیچیدم. کنار این شمش‌های فولادی، مهندسم! با خودم تکرار می‌کنم. مهندس. اولین بار چه کسی بود صدا زد مهندس؟ صبر کن باید برگردم عقب.


ایستاده‌ام اینجا توی درگاهی اتاق. کسی می‌گوید: مهندس! اولین بار است. حالم بد نمی‌شود. توی دلم ذوق می‌کنم. چقدر بچه‌ام. دلم برای به چیزهایی خوش می‌شود. بیچاره‌ام. دیوانه‌ام.
یکی دوباره صدا می‌زند: مهندس! آخرین بار چه کسی بود صدا زد مهندس؟! چند سال پیش؟! صبر کن. باید برگردم عقب.
ایستاده‌ام توی درگاهی اتاق. زل زده‌ام به ناخن‌های کاشته، به لاک صورتی، به موهای فشن شده پریشان. به این خانم مهندس. کسی می‌گوید: مهندس! اینجا توی این سازمان همه مهندس هستند. دلم آشوب می‌شود. می‌خواهم بالا بیاورم هر چه از بر کرده بودم را. همه مهندسی را.
هوا سنگین شده. نفسم بالا نمی‌آید. می‌زنم بیرون. با یک سررسید توی بغلم و یک بن غذا در دستم! من مهندسم و این‌ها برای من هست! به خاطر روز تولدم. تولد. یادم نمی‌آید کی به دنیا آمده‌ام‌. روزها را گم کرده‌ام. خودم را گم کرده‌ام من گم شده‌ام. بین آدم‌ها؟ نمی‌دانم. شاید هم توی خودم؛ اما انگار اینجا هنوز کسی حواسش هست. کسی هوای مهندس‌های این مملکت را دارد می‌بینی؟! گیرم اندازه یک سررسید و یک بن غذای مجانی!
یکی توی گوشم زر می‌زند:
- بی‌خود تقلا نکن. تو هم مثل بقیه. همه مهندس‌های این مملکت روزی به ته خط رسیدن.!
- ته خط کجاست؟
آن را هم گم کرده‌ام. چیزی درونم تمام می‌شود. آخرش یک روز همه چیز تمام می‌شود. شاید هم از نو شروع می‌شود. زمان را گم کرده‌ام. خودم را گم کرده‌ام. می‌بینی چه بساطی دارم با خودم!؟
دوباره کسی صدایم می‌کند: مهندس! برمی‌گردم عقب. می‌ترسم. می‌بینی؟ من از دمای 1600 درجه نه نهصد درجه می‌ترسم. اشد حرا حتما خیلی بیشتر است خیلی خیلی بیشتر نه؟ خودت فقط می‌دانی. اصلا نمی‌دانم. نمی‌فهمم. اصلاً حس قد و قواره این حرف‌ها نیست. از دهانش بزرگتر است این لقمه‌ها. می‌دانی مهندس‌ها هیچ وقت متکلم‌ها را نمی‌فهمند.
شمش‌های فولادی روی استند‌ها جلو می‌روند. برش می‌خورند. شمش‌هایی که سرخی‌شان چشم‌هایم را می‌زند. آب سرد شُره می‌شود رویشان. پوسته‌های آهنی‌شان جدا می‌شوند. رها می‌شوند. رهای رها… من حسودی‌‌ام می‌شود به آن‌ها. حسادت به جمادات از آن حرف‌هاست نه؟ اما من حسودی‌ام می‌شود. دلم رهایی می‌خواهد می‌فهمی؟!

خود ,سرخ ,شمش ,عرفه ,فولاد ,مهندس ,می‌ترسم ,کوره قوس الکتریکی نظر دهید »
روح خدا
ارسال شده در 14 خرداد 1404 توسط زفاک در روزنوشت

هوالحبیب

چه زیبنده است

نامت

روح خدا!

فقط ارواح خدایی

کار خدایی می‌کنند

چه کسی جز تو می‌توانست

با کلامش 

دریای آرام و راکد آدم‌ها

را به خروش آورد؟

چه کسی جز تو 

می‌توانست با نهیب فریادهایش

ارواح خفته و خموشمان را بیدار کند؟

چه کسی می‌توانست

باشکوه‌ترین انقلاب قرن

را رقم بزند؟

چه کسی می‌توانست

یک تنه لشکر غرب و شرق

را از سرمان بتاراند؟

تا ابد

تا دنیا دنیاست

به تو مدیونیم

روح خدا!

امام خمینی ,انقلاب ,خدا ,خدایی ,خفته ,دریا ,دنیا ,راکد ,روح خدا ,روح‌الله ,فریاد ,کلام نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 6
  • 7
  • 8
  • ...
  • 9
  • ...
  • 10
  • 11
  • 12
  • ...
  • 13
  • ...
  • 14
  • 15
  • 16
  • ...
  • 106
 
غَیث
مطالب این وبلاگ کاملا تولیدی است. استفاده بدون ذکر منبع ممنوع!
موضوعات
همه
الی الحبیب
اندیشه
اهل البیت(علیهم السلام)
حضرت صاحب (عج)
حضرت عشق(ع)
تمرین نویسندگی
حرکت جوال ذهن
خاطرات
دلنوشته
روزنوشت
شطحیات
شهدا
لژنشین‌ها
مخاطب خاص
هایکو
پوستر و عکس نوشت
کنایات
یار مهربان
یک بیت
یک خط روضه
پیوند ها
  • نور عیننا
  • حب فؤادی
  • بخوان با ما
  • میم. الف.
  • سه نقطه
  • آمار
  • امروز: 8
  • دیروز:
  • 7 روز قبل: 1502
  • 1 ماه قبل: 6084
  • کل بازدیدها: 241023
  • موزیک آنلاین
    MeLoDiC

    کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان