هوالحبیب چشم زمین روشن شد سینه آسمان شکافت باران گرفت و نخستین آیهها بر لبانت جوانه زد بیشتر »
کلید واژه: "انتظار"
هوالحبیب در منتها الیه شهر خشتی دست راست، رو به قبله خانهای است و زنی که صبح به صبح پیش از خودنمایی خورشید کوچه را برایت آبوجارو میکند شاید برگردی اما خیرهسری تو… ظهر به ظهر سفره دلتنگی میاندازد روی ایوان حیاط پیش چشم شببوها همچنان خیره به… بیشتر »
هوالحبیب باران میبارد و بوی تنت در همه دشت میپیچد… بیشتر »
هوالحبیب کسی چه میداند شاید یکی از همین شبها به خوابم آمدی بالهای چادرت را بر سرم کشیدی و من از عطر یاسها مدهوش شدم کسی چه میداند شاید یکی از همین شبها به خوابم آمدی و مرا هم با خودت به ابدیت ابدی به مکان بیمکانی به زمان بیزمانی به سمت خودش… بیشتر »