هوالحبیب
انگار کسی حواسش نیست. کسی نمیداند فنرها با اینکه روح ندارند. عاطفه و احساس هم ندارند. باز تا زمان خاصی فشرده میشوند. وقتی فشار از حد آستانهشان رد شد. وقتی کاسه صبرشان لبریز شد؛ از جا درمیروند. آن وقت همه فشارهای فروخورده را بیرون میریزند.
اما توقع دارند تو که انسانی، روح داری، عاطفه و احساس داری، در برابر کنشهای بیجا، دم نزنی. فقط فشرده شوی؛ حتی بهتر و بیشتر از یک فنر، این منصفانه هست؟
هوالحبیب
بچه بودم و سادهدل؛ آنقدر که دلم با یک فرفرهرنگی برود. یک تکه چوب، قاعده نصف مداد را میتراشیدند و از دل دایرهای چوبی که کمتر از یک کف دست بود؛ رد میکردند. میشد یک اسباببازی ساده و کمخرج. روی سطح دایره چوبی هم پر میکردند از گردالیهای زرد و قرمز و نارنجی.
همیشه دنبال فرصتی بودم. اول باید زمین سفت و سختی پیدا میکردم. بعد باید دور از چشم بقیه با دستهای کوچکم محورش را میگرفتم و با شور میچرخاندم. پر قدرت و محکم. بعد دست به چانه محو رقصش میشدم. فرفره میچرخید و میچرخید و من از چرخیدنش خرم بودم. هرچند بعد از مدتی سرش گیج میرفت. تنش به عرق مینشست. نفس نفس میزد. مثل آدمی که رمقش رفته باشد؛ یکهو دمر میافتاد روی زمین. انگار جان داده باشد؛ دمغ میشدم؛ اما دستبردار نبودم. کارم را از سر میگرفتم. ساعتها میگذشت. من سرگرم بودم. بچه بودم و سادهدل. دنیای من همین بود؛ کوچک، اندازه چرخش چندین باره یک فرفرهرنگی چوبی!
این روزها حس میکنم شدم مثل همان فرفرهرنگی چوبی. کسی محورم را میگیرد و با شور و نشاط میچرخاندم. من جان میکنم. تقلا میکنم. زمان زیادی میچرخم؛ اما بعد از مدتی متوقف میشوم. چشم باز میکنم و میبینم درست در همان نقطه شروعم بیاینکه ذرهای جابهجا شده باشم.

هوالحبیب
دو برگ نورس انتهایی را گرفت
و گفت: برای رشد عَرضی باید مریستمهایش را بزنی
من اما دلش را نداشتم
من که بیرحم نبودم
تو را بیسر ببینم
تو را زمینی ببینم
حُسن یوسف من!
دلم میخواست قد بکشی
دلم میخواست به نور برسی
به خود خدا
دلم میخواست خدا از سر مهر دستی به برگهایت بکشد
و بخندد از ته دل
خنده خدا تماشایی هست، نه؟
هوالحبیب
اکوفمینیسم! اکوصوفیسم! این ایسمها دارند دیوانهام میکنند. گیج و منگم. نمیدانم صاحبانشان جوشِ طبیعت را میزدند یا پی شهرت خودشان بودند. برخلاف آنها، من ترجیح میدهم در حیاط بساط کنم. عصرها توی آفتاب کم رمق دیماه لم بدهم به دیوار کاهگلی و زل بزنم به درختهای نارنج که جفت جفت دست دراز کردهاند سمت آسمان. دلم برای سرخی نارنجهای رسیده برود که بین برگهای سبز حسابی جولان میدهند. میخواهم نفس بکشم عمیق و عطر نارنجها را میهمان ریههایم کنم. اگر بیبی بود میگفت عطر نارنج علاج دیوانههایی مثل توست. من دیوانه؟! نمیدانم.

دلم میخواهد بروم تو نَخ فاختهها. باید سر از کارشان در بیاورم. باید رازشان را کشف کنم. میخواهم بین شاخههای بیبرگ انجیر رد فضله بلبلخرماها را بزنم. میخواهم فالگوش بنشینم برای شنیدن پچ پچ گنجشکها که از سوز سرما خودشان را پف کردهاند. یک ردیف گلوله پشمالو روی آخرین شاخه درخت گلابی. فضولیام گل کرده این روزها یا دیوانگیام. شاید هم دلتنگ بهارم. نمیدانم.
من دلم میخواهد ساعتهای متمادی بیخیالِ زار و زندگی شوم و زل بزنم به چشم بچه گربههایمان. مخصوصاً تهتغاریشان که هنوز از آب و گل درنیامده. از تو چه پنهان حس میکنم خدا نشسته در چشمهایش و بِرُوبِر نگاهم میکند.
شاید زیادهروی کردهام. شاید اندیشههای محیالدین مرا هم با خودش برده؟! من هم شدهام یکی از هزاران نقطه وجود. اما به خیالم درد طبیعت را باید از زبان خودش شنید. لای همین ذکر و تسبیحهای مدامش.
