خانه
فرزند زمانه
ارسال شده در 19 تیر 1403 توسط زفاک در روزنوشت

هوالحق
آخرین روز کلاس بود. کلاس خوبی بود. استاد از سکولاریسم گفت. از ریشه‌هایش، از خطراتش. از نفوذش. از مشروطه گفت. از مشروطه‌خوان. کسانی که ادعای عدالت داشتند آرزوی آزادی اما فریفته غرب! دلم سوخت برای شیخ فضل‌الله. برای فریاد اسلامی که بلند شد و کسی نشنید. برای درک عمیقی که تحقیر شد آن هم از سوی هم صنفان. چقدر سخت است. نفهمیدن سخت است اما از سمت بعضی سخت‌تر. هزینه‌بردارتر است. کمی انصاف هم خوب بود. امروز تصوراتم به هم ریخت. چقدر سخت است وقتی تصوراتت به هم می‌ریزد. حس می‌کنی گم شدی. حس می‌کنی چیز عزیزی را از دست داده‌ای. دلم سوخت برای شیخ فضل‌الله و بیشتر برای شیخ نائینی. آتش زدن و به دریا انداختن نوشدار پس از مرگ سهراب بود. می‌بینی تن بی‌جان شیخ که روی سنگ‌فرش‌های شهر کشیده می‌شود. هتاکی می‌شود. آزادی و عدالتی که در نطفه خفه می‌شود. تحریف می‌شود. پامال می‌شود. درس امروز این بود. عالم باش اما نه در یک حیطه. از حربه‌های دشمن بترس. چشم‌هایت را باز کن. اگر فرزند زمانه‌ات نباشی به باد می‌روی. از دست می‌روی.

تنزیه‌الامه ,ردیه ,رساله حرمه مشروطه ,سکولاریسم ,شیخ فضل‌الله نوری ,شیخ نائینی ,غرب‌گرایی ,محلس شورای ملی ,محمدعلی‌ شاه ,مشروطه ,مشروطه‌خواهان ,نجف نظر دهید »
از سر دلتنگی
ارسال شده در 17 تیر 1403 توسط زفاک در دلنوشته, روزنوشت

هوالحبیب
همه آمده بودند. صندلی‌ها پر بود. جلسه آخر بود. فقط دو تا صندلی خالی بود. خالی خالی هم که نه. دو تا قاب عکس گذاشته بودند. چقدر زود رفتی توی قاب عکس. باورمان نمی‌شود. چقدر دلمان سوخت با جای خالی تو. با قاب عکس تو. فکرش هم نمی‌کردیم. روزگار خوشی بود.
راستی شنیدی؟! چقدر آقا از تو گفت. از خوبی‌هایت، از خستگی‌ناپذیری‌ات. از ارتباطت با خدا. از اشک چشمت. از صراحت لهجه‌‌ات. از رنج‌هایی که کشیدی از زخم زبان‌هایی که خوردی. از تعامل عزت‌مندانه‌ات. آقا امروز فقط از تو گفت. آقا دفاع کرد جای همه کسانی که این روزها تو را نشانه گرفتند. به تو تاختند با بهانه، بی‌بهانه. آقا گفت اینها را گفتم که ثبت شود. شاید برای اینکه روزی نگویند نشد، نتوانستیم، یا نگذاشتند. آقا اینها را گفت تا در همه تحریف‌ها را ببندد.

بیانات رهبری ,تحریف شخصیت ,دولت سیزدهم ,رئیس جمهور ,شهید جمهور ,شهید رئیسی نظر دهید »
فراموشی!
ارسال شده در 13 تیر 1403 توسط زفاک در روزنوشت

هوالحق

دلم گرفته. انگار غم عالم و آدم را ریخته باشند توی قلبم. می‌خواهم بنویسم اما واژه‌ها پا نمی‌دهند. یا ذهنم یاری نمی‌کند. نمی‌دانم عیب از کجاست. انگار دست گذاشته باشند روی قفسه سینه‌ام. نفسم بالا نمی‌آید. کاش رود بودم و جاری می‌شدم. کاش نسیم بودم و پای گریز داشتم. کاش پابند اینجا و این واژه‌ها نبودم…

دلم گرفته باید بنویسم. باید از آدم‌هایی که فراموشی گرفته‌اند بنویسم. آدم‌هایی که خودشان را به آن راه زده‌اند. می‌دانی قبل‌ترها با خودم فکر می‌کردم چطور آدم‌هایی که چشم در چشم پیامبر با علی بیعت کردند زدند زیر حرف‌هایشان. چطور جمع شدند توی سقیفه. آتش به پا کردند توی کوچه؟ فراموشی گرفتند یعنی؟ یادشان رفت قول و قرارهایشان؟ مگر آدم چقدر  می‌تواند فراموشی بگیرد؟! حدش کجاست این فراموشی؟ حالا دارم با چشم‌های خودم می‌بینم. دارم با گوش‌های خودم می‌شنوم. نه انگار تاریخ روی دور تکرار بوده همیشه.  من حواسم نبوده.

همیشه عده‌‌ای هستند که فراموشی بگیرند. یادشان برود. خیلی چیزها را مثلا صف‌های گوشت و مرغ‌ را. مثلا روزی هفتصد جان‌باخته را. یادشان برود سه برابر شدن نرخ بنزین، بالا کشیدن نرخ ارز، سقوط آزاد بورس! می‌‌بینی سید! عده‌ای فراموشی گرفته‌اند باز. یادشان رفته سفرهای استانی‌ات را. یادشان رفته عبا و عمامه خاکی‌ات را. حتی یادشان رفته گم شده بودی توی کوه‌ها به خاطر آب و نان آنها. یادشان رفته گشتیم و گشتیم تا رسیدیم به… یادشان رفته شب‌بیداری‌هایت را. پروژه‌های پشت سر هم. راه‌های ساخته. کارخانه‌های به کارافتاده. بهتر است بگویم یادشان رفته نه؟ کلمه خ ائ ن توی دهانم نمی‌چرخد. نمی‌خواهم کامت را تلخ کنم با این حرف‌ها. نمی‌خواهم بگویم جلوی چشم ملت، اهانت می‌کنند. عمر چهل و چند ساله این نظام را زیر سوال می‌برند. حاج قاسم را… دلم نمی‌آید بنویسم حتی.

دلم گرفته سید از این همه ریا و تزویر. از این همه چند رنگی! از این همه تناقض و بی‌منطقی. دلم گرفته از آدم‌هایی که برای یک رای بیشتر دارند شیطان را درس می‌دهند. آدم‌هایی که زرق و برق دنیا چشم‌هایشان را پر کرده. طمع قدرت گرفته‌شان. دلم گرفته سید..

وسط این بلبشوی انتخاباتی فقط دلم خوش است به خدا. به خدایی که فراموشی نمی‌گیرد. خدایی که نه خواب دارد و نه خوراک! خدایی که حواسش جمع است جمع جمع. خدایی که لبالمرصاد. خدایی که حکیم است. غربال می‌کند. گلچین می‌کند. خدایی که برایمان برنامه دارد. دارد عیارسنجی می‌کند. باید توی کوره حوادث آب دیده شویم. ما شیعه‌های عصر ظهوریم سید… عاقبت، دنیا برای ماست.

اصلح ,انتخابات ,تاریخ اسلام ,جلیلی ,رای من ,رای می‌دهم ,سعید جلیلی ,سقیفه ,نظام جمهوری اسلامی ,نه به دولت سوم روحانی نظر دهید »
عیدی
ارسال شده در 5 تیر 1403 توسط زفاک در روزنوشت

هوالحبیب

حال و حوصله ندارم. خیره شدم به صفحه مانیتور. به صحفات باز مقاله و پایان‌هایی که ردیف کردم برای خودم. به نقدها به ایده‌ها. اما… حوصله هیچ چیز و هیچ کس را ندارم. حتی حوصله خودم را حتی حوصله واژه‌ها را. اما نمی‌دانم چرا دارم می‌نویسم. شاید چون باید بنویسم. آدم که نمی‌تواند همه چیز را توی دلش نگه دارد. ذهن آدم مگر تا کجا گنجایش دارد. آخرش سرریز می‌شود. آخرش کوتاه می‌آیی. یک وقت‌هایی به این نتیجه می‌رسی باید بنویسی نه برای مخاطب. فقط برای خودت، برای دل خودت. برای آرامشی که نداری. برای غمی که توی دلت مانده.

هیچ کس از آینده خبر ندارد. از اینکه قرار است چه اتفاقی بیافتد. به حرفهای حاجی شیخ فکر می‌کنم. حق داشت بعضی مرگ‌ها سرقفلی دارد. من هر چه هم بنشینم و فکر کنم من هر چه هم به صفحات ورد خیره شوم باز هم نمی‌فهمم. انگار یادم رفته قرار نیست همه چیز را بفهمم.

آدم حسودی نیستم اما دست خودم نیست به بعضی چیزها حسودی هم می‌شود. به بعضی آدم‌ها حسودی‌ام می‌شود. مثلا حالا دارم به تو حسودی می‌کنم. به روز رفتنت. آدم خیلی چیزها دست خودش نیست مثلا اینکه کی و کجا و در چه خانواده‌ای به دنیا بیاید. کدام ملیت را داشته باشد. زبان مادری‌اش چه باشد. حتی جنسیتش هم دست خودش نیست. با این همه حرف‌ها بعضی چیزها دست خودش هست. مثلا اینکه چطور برود. چه روزی برود. روزهای خوب برای آدم‌های خوب است. برای آنهایی که خوب مانده باشند. پاک و سفید و زلال. به روشنی روزهای عید. روزهای خوب و خوش. دروغ چرا فکرش هم نمی‌کردیم چنین روزی بروی. اصلا فکر نمی‌کردیم حالا حالاها بروی… اما…

دارم به لحظه آخر وقتی دخترها بنای گریه و زاری گذاشته بودند، فکر می‌کنم. وقتی داشتی برای آخرین بار نگاهشان می‌کردی. وقتی داشتی آخرین نفس را می‌کشیدی. راستی داشتی به چه فکر می‌کردی؟ شاید خیره شده بودی به آستانه در. روز عید بود دیگر امروز. روز عید غدیر. عید  ولایت. چشم به راه بودی شاید. چشم به راه مردی که همه عمر مهرش گوشه قلبت خانه کرده بود. مردی که یک عمر خودت را شیعه‌اش می‌دانستی. در روزهای شادی‌اش شاد بودی. روزهای غمش غمگین. لحظه‌های سختی است بین بیم و امید بودن. اینکه یعنی اگر نیاید اگر قبولم نداشته باشد چه؟! نمی‌دانم شاید هزارتا از این اگرها توی ذهنت می‌چرخید. شاید هم نه. اما این را می‌دانم اینکه از مرامش به دور است شیعه‌هایش را چشم به راه بگذارد. آن هم روز عیدی. حیدر مگر می‌شود دم رفتن نیاید. مگر می‌شود وقتی محبی ایستاده است بین دنیا و آخرت وقتی چشم دوخته به آستانه در منتظرش بگذارد. نه نمی‌شود. حتم دارم آمد. حتم دارم نگاهی از سر مهر کرد. از سر رضایت و تو نفست آخرت را آسوده و عمیق کشیدی… چشم‌هایت را بستی و رفتی…

من حسودی‌ام می‌شود. به آدم‌هایی مثل تو. به رفتن‌هایی مثل رفتن تو…  من هم از این عیدی‌ها می‌خواهم می‌شود؟

آخرت ,دنیا ,مردن ,مرگ خوب نظر دهید »
جستجو
ارسال شده در 3 تیر 1403 توسط زفاک در روزنوشت

هوالحبیب
می‌روم جلوتر. در فاصله یک‌متری. اینجا شاید عکس‌های بهتری بگیرم. به خاطر رئیس!؟ برای اینکه حرف فاطمه روی زمین نمانده باشد؟! یا؟! نمی‌دانم. شاید هم برای هیچ‌کدامشان. شاید هم فقط به خاطر خودم. خودم از همه مهمترم نه؟! شاید هرگز فرصت نشود. شاید هرگز دستم به اینجا نرسد. آن هم ظهر روز عرفه! 1600 تا 1700 نه مثلا نهصد تا. همین حدودها. کمتر نیست. من وسط چله تابستان هم اینطور دمایی تجربه نمی‌کنم. نه. فوقش پنجاه مطمئنم به صد درجه نمی‌رسد. می‌روم جلو جلو جلوتر. شاید “اشد حرا” را بهتر بفهمم. بیشتر، با گوشت و پوستم مثلا. “اشد حرا” یعنی چقدر. نمی‌دانم. به خدا نمی‌دانم. صورتم می‌سوزد. نمی‌توانم. می‌ترسم. یکی می‌گوید: مهندس! برگرد عقب! مهندس! دارد به من می‌گوید. من مهندسم! من اینجا کنار این کوره قوس الکتریکی، با این کلاه ایمنی قرمز روی سرم. با این چادری که … کنار این شمش‌ها مهندسم حکماً. با خودم تکرار می‌کنم. مهندس. آخرین بار چه کسی بود صدا زد مهندس؟! چند سال پیش؟! صبر کن. باید برگردم عقب. ایستاده‌ام توی درگاه اتاق. زل زده‌ام به ناخن‌های کاشته به لاک صورتی به موهای فشن شده پریشان. به این خانم مهندس. کسی می‌گوید مهندس! اینجا توی این سازمان همه مهندس اند. من از این مهندس‌ها دلم می‌گیرد. حالم از لفظ مهندس به هم می‌خورد.
نمی‌دانم. گم شده‌ام. بین آدم‌ها. شاید توی خودم. بین علایقم. اصلا به چه چیزی علاقه دارم. به خودم به آینده به کشورم! به این خاک. عشقِ من، ایرانِ من! با خودم تکرار می‌کنم. چرا وضع اینجوری است؟ چرا آدم‌ها اینجوری‌اند. چرا بین علم و دین همیشه جنگ است. چرا آشتی نمی‌کنند با هم. دلم می‌گیرد. هوای اینجا سنگین است. نفسم می‌گیرد. می‌زنم بیرون. با یک سررسید با یک بن غذا! من مهندسم و این‌ها برای من هست! به خاطر روز تولدم. تولد. یادم نمی‌آید کی به دنیا آمده‌ام‌. روزها را گم کرده‌ام. خودم را گم کرده‌ام. اما انگار اینجا هنوز کسی یادش هست. کسی هوای مهندس‌های این مملکت را دارد می‌بینی؟!
می‌گفت تولد چیزی بی‌معنی است. آدم‌ها دیوانه‌اند که جشن تولد می‌گیرند. نمی‌دانم. شاید حق داشت. ایستاده‌ام اینجا توی درگاهی اتاق. کسی می‌گوید مهندس! اولین بار است کسی می‌گوید: مهندس! حالم بد نمی‌شود. توی دلم ذوق می‌کنم. چقدر بچه‌ام. دلم برای چه چیزهایی خوش می‌شود. بیچاره‌ام. دیوانه‌ام. نمی‌دانم همه مهندس‌های این فامیل روزی به ته خط رسیده‌اند. ته خط کجاست. آن را هم گم کرده‌ام. چیزی درونم تمام می‌شود. آخرش یک روز همه چیز تمام می‌شود. شاید هم از نو شروع می‌شود. زمان را گم کرده‌ام. خودم را گم کرده‌ام. می‌بینی!؟
دوباره کسی صدایم می‌کند مهندس! برمی‌گردم عقب. می‌ترسم. من می‌ترسم. من از دمای 1600 درجه نه نهصد درجه می‌ترسم. من از اشد حرا می‌ترسم. اشد حرا حتما خیلی بیشتر است خیلی خیلی بیشتر است. اصلا نمی‌دانم. اصلا نمی‌فهمم. می‌بینی علم هیچ وقت حرف دین را نمی‌فهمد. مهندس‌ها هیچ وقت متکلم‌ها را نمی‌فهمند.
شمش‌ها روی استند‌ها جلو می‌روند. برش می‌خورند. شمش‌هایی که سرخی‌شان چشم‌هایم را می‌زند. آب سرد شُره می‌شود رویشان. پوسته‌هایشان را ول می‌دهند. رها می‌شوند. رهای رها… من حسودی‌‌ام می‌شود به آن‌ها. دلم رهایی می‌خواهد می‌فهمی؟!

دین ,شناخت ,علم ,فلسفه علم نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 36
  • 37
  • 38
  • ...
  • 39
  • ...
  • 40
  • 41
  • 42
  • ...
  • 43
  • ...
  • 44
  • 45
  • 46
  • ...
  • 104
 
غَیث
مطالب این وبلاگ کاملا تولیدی است. استفاده بدون ذکر منبع ممنوع!
موضوعات
همه
الی الحبیب
اندیشه
اهل البیت(علیهم السلام)
حضرت صاحب (عج)
حضرت عشق(ع)
تمرین نویسندگی
حرکت جوال ذهن
خاطرات
دلنوشته
روزنوشت
شطحیات
شهدا
لژنشین‌ها
مخاطب خاص
هایکو
پوستر و عکس نوشت
کنایات
یار مهربان
یک بیت
یک خط روضه
پیوند ها
  • نور عیننا
  • حب فؤادی
  • بخوان با ما
  • میم. الف.
  • سه نقطه
  • آمار
  • امروز: 198
  • دیروز: 84
  • 7 روز قبل: 387
  • 1 ماه قبل: 1061
  • کل بازدیدها: 227738
  • موزیک آنلاین
    MeLoDiC

    کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان