خانه
راهبری
ارسال شده در 14 اردیبهشت 1405 توسط زفاک در روزنوشت

هوالشهید

ما، ماهی سیاه‌های گُنده

در ته این برکه تنگ و تاریک

در هم می‌لولیم و دلخوشیم.
غافل از اینکه تو

ماهی‌های کوچک قرمز باله بلندت را

با خود به اقیانوس بی‌کران می‌بری…

سرباز کوچکت: شهیده فاطمه موحدان
محل شهادت: بلوار [شهید] خامنه‌ای
#استاد_کشوردوست
#به_قلم_خودم

1777833943img_20260503_221120.jpg

استاد ,جنگ تحمیلی دوم ,جنگ_رمضان ,راهبری ,رشد ,شهادت ,هفته_معلم نظر دهید »
یک خط روضه
ارسال شده در 2 اردیبهشت 1405 توسط زفاک در شهدا, یک خط روضه

دریغ از یک کف دست…

1776800948img_20260421_223120_288.jpg

شهید_ماکان_نصیری ,مدرسه_شجره_طیبه ,مدرسه‌ی میناب نظر دهید »
دست به سر
ارسال شده در 24 فروردین 1405 توسط زفاک در روزنوشت, شطحیات

دست به سر

نفس‌هایش تند و بی‌قرار بیرون می‌ریزد. عبیدالله دستی روی کپل‌های قهوه‌ای براقش می‌زند. اسب سُم بر زمین می‌کوبد و شیهه‌اش سکوت صحرا را می‌شکند. اِبن حُر، بادی به غبغب می‌اندازد.
- باد هم به گرد پایش نمی‌رسد!
امام رو برمی‌گرداند و از خیمه دور می‌شود. واژه‌هایش دل باد را به هم می‌ریزد.
- دور شو. آنقدر که فریاد استغاثه‌مان را نشنوی.

1776076472img_20260413_134857_277.jpg

امام حسین ,حضور در صحنه ,عاشورا ,عبیدالله بن حر جعفی ,میدان مبارزه ,یار نظر دهید »
فقط خدا
ارسال شده در 21 اسفند 1404 توسط زفاک در روزنوشت, پوستر و عکس نوشت

هوالحبیب


خودمانیم آدم گاهی به خدا هم حسودی‌اش می‌شود. به اینکه بنده‌های خوبی مثل شما دارد. آدم‌هایی که با زبان روزه ساعت‌ها با پای پیاده شهدا را بدرقه می‌کنید. افطار کرده یا نکرده می‌ریزید توی خیابان‌ها، زیر باران بمب‌ها و جولان پهبادها شعار می‌دهید. با واژه‌هایتان دهان یاوه‌گویان را خرد می‌کنید و به دشمن فرصت نفس کشیدین هم نمی‌دهید.

حق داشتید؛ شما اهل کوفه نبوده و نیستید. شما، قرص و محکم پشت ولیتان ایستاده‌اید. از سرما و گرما ناله نمی‌کنید. با تهدیدها وا نمی‌دهید. گول حرف‌های خوش و آب‌رنگ را نمی‌خورید. تطمیع نمی‌شوید. اینجا وسط میدان، شما در نهایت بصیرت و یقین هستید.

شما دست گذاشتید در دست آن‌هایی که چشمشان دنبال بهشت خدا هم نبوده و نیست. کسانی که ورد زبانشان “لا نرید منکم جزاء و لاشکورا” است. با خدا معامله کرده‌اید بر سر جان و مال و فرزندانتان.

خودمانیم کجای دنیا، خدا بنده‌‌هایی مثل شما دارد؟ کجا آدم‌ها اینطور پای خدا و دینش ایستاده‌اند؟ این روزها خدا حق دارد به شما فخر بفروشد پیش فرشته‌هایش، به داشتن بنده‌های خوبی مثل شما.

#به_قلم_خودم
#مرقومات_جنگی

1773297061img_20260312_060857_873.jpg

نظر دهید »
موشک‌های کاغذی
ارسال شده در 16 اسفند 1404 توسط زفاک در روزنوشت

هوالحق

در این سه هفته برای هزارمین بار من دزد شده‌ام و او پلیس و البته گاهی هر دو پلیس. هزار بار قدرت عنکبوتی، قدرت رباتی و چنگال‌های قوی‌مان را فعال کرده‌ایم. هزار بار برای دزدها نقشه کشیدیم. کمین گذاشتیم و در پناه بالش‌ها بهشان تیراندازی کرده‌ایم. برای هزارمین بار من زخمی‌ شده‌ام و او با پنس‌های نامرئی تیرهای نامریی‌ترم را بیرون کشیده است. روی زخم‌هایم ماده ضد عفونی زده است. باندهایش را با ملایمت دور دست و پاهایم پیچیده است. سر شکسته‌ام را گچ گرفته است و من هر بار از شدت درد، ناله‌های کشدارم را توی هوا پرتاب کرده‌ام. او هر بار با لبخندی که روی لب‌هایش پهن شده، با دست‌های کوچکش نوازشم کرده است و گفته: خاله کَبِی(قوی) باش تو نباید نابود بشی!

دیشب تصمیم گرفتم برایش یک شگفتانه رو کنم. با کاغذ چند موشک ساختم و گفتم امشب می‌خواهیم کار دوشِمَن (دشمن) را برای همیشه یکسره کنیم. چند بار بالا پرید و دست‌های کوچکش را توی هوا تکان داد و گفت: ممنووون خاله.
گوشه‌ی اتاق سنگر گرفتیم. موشک‌هایمان را ردیف کردیم. مقدمات کار با من بود و شلیک با او. موشک‌ اول را که توی دست‌های کوچکش ‌گذاشتم چشم‌هایش از ذوق خندید. رمز دور اول عملیات یا محمد رسول‌الله بود. محکم و جدی گفتم: یا محمد رسول‌الله
او موشکش را در دست گرفته و منتظر بود تا شمارش معکوس را شروع کنم.
آرام و شمرده گفتم: سه، دو، یک، شلیک.
موشک از روی دست‌های کوچک او پرواز کرد و کمی آن طرف در قلب دشمن نشست.
باید شوری به پا می‌کردم. همزمان نقشم را عوض کردم و رفتم توی جلد نیروهای دشمن.
صدایم را بَم کردم و گفتم. بوووومب. بووومب. دست‌هایم را توی هوا تکان دادم و با حرکت‌‌های آهسته توی هوا تلوتلو خوردم و بعد نقش زمین شدم و چشم‌هایم را بستم. صدای قهقهه‌اش اتاق را پر کرد. خوشش آمده بود. پرید رویم و گفت: پاشو خاله هنوز کلی موشک داریم! دشمن‌ها هنوز نابود نشدن که.
من دوباره تبدیل به نیروهای خودی شدم.
برگشتم سر جای اول و دور دوم عملیات را با رمز یا علی‌بن ابی‌طالب از سر گرفتیم و این بار موشک‌های کاغذی او مغز دشمن را متلاشی کرد. سه دور دیگر پرتاب کردیم. حالا خیالش راحت شده بود. موقع خواب دیگر دشمنی در کار نبود تا نابودمان کند.



#به_قلم_خودم
#نقد

177270259936589641-2007__8526.png

#مرگ بر آمریکا ,#مرگ_بر_اسرائیل ,بازی با کودک ,جنگ ,دشمن ,قدرت موشکی ,نابودی نظر دهید »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 6
  • ...
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • ...
  • 106
 
غَیث
مطالب این وبلاگ کاملا تولیدی است. استفاده بدون ذکر منبع ممنوع!
موضوعات
همه
الی الحبیب
اندیشه
اهل البیت(علیهم السلام)
حضرت صاحب (عج)
حضرت عشق(ع)
تمرین نویسندگی
حرکت جوال ذهن
خاطرات
دلنوشته
روزنوشت
شطحیات
شهدا
لژنشین‌ها
مخاطب خاص
هایکو
پوستر و عکس نوشت
کنایات
یار مهربان
یک بیت
یک خط روضه
پیوند ها
  • نور عیننا
  • حب فؤادی
  • بخوان با ما
  • میم. الف.
  • سه نقطه
  • آمار
  • امروز: 154
  • دیروز: 114
  • 7 روز قبل: 1204
  • 1 ماه قبل: 6092
  • کل بازدیدها: 237758
  • موزیک آنلاین
    MeLoDiC

    کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان