منِاو چهارده سال پیش بود. عصر یک روز سرد پاییزی. به سرم زده بود بروم کتابخانه. کتابهای مرجوعی را گذاشتم روی پیشخان و برگشتم سمت قفسهی کتابهایی که پرخواننده بود. اولین کتابی که توی قفسه چشمم را گرفت منِاو بود. اسمش را زیاد شنیده بودم؛ اما هنوز نخوان… بیشتر »