هوالحبیب شبها کرکره پلکهایم را که پایین میکشم؛ سراب میبینم. دستوپا میزنم در کابوسهایم، مثل غریقی که رها شده در دریای متلاطم. میروم تا ته مرگ. تا ته نیستی و نابودی. پایین و پایینتر. تاریک و تاریکتر. ظلمات محض انگار… تشنهام این شبها. آب… بیشتر »