خانه
بهترین هدیه
ارسال شده در 20 مرداد 1403 توسط زفاک در یار مهربان

هوالحبیب

نمی‌دانم شاید این خصلت من است شاید هم نه. شاید بقیه هم وقتی از جنگیدن در دنیای بیرون خسته می‌شوند. وقتی چیزی نیست که امیدوارشان کند. وقتی حس می‌کنند ته کشیده‌اند و دارند تمام می‌شوند. هیچ چیز باب میلشان نیست. نه آن‌ها آدم‌ها را می‌فهمند و نه آدم‌ها آن‌ها را. ترجیح می‌دهند به دنیای درون پناه ببرند. می‌روند و در خلوت خودشان تنها می‌شوند، با دنیایی از کتاب‌ها. کتاب‌ها دریچه دنیای درون بقیه هستند. آغوش بازی که به روی روح خسته‌شان گشوده می‌شود. آن‌ها با شخصیت‌های مختلف آشنا می‌شوند. تجربه می‌کنند. زندگی می‌کنند. می‌ترسند. خوشحال می‌شوند. عاشق می‌شوند. نفس می‌کشند. می‌جنگند. قهرمان می‌شوند. آنقدر در دنیای درون آدم‌ها غوطه‌ور می‌شوند که خودشان را  هم یادشان می‌رود. فراموش می‌کنند که مشکلی بود. دردی داشتند. چیزی بود که آزارشان می‌داد. آدم‌هایی بودند که همدیگر را نمی‌فهمیدند. غمی روی دلشان سنگینی می‌کرد. آن وقت دوباره برمی‌گردند به دنیای بیرون و زندگی جدیدی را آغاز می‌کنند. کتاب‌ها به آن‌ها فرصت می‌دهند که خودشان را بسازند و این بهترین هدیه است نه؟

درون‌گرایی ,دنیای درون ,کتاب ,کتابخوانی نظر دهید »
موج سینوسی
ارسال شده در 14 مرداد 1403 توسط زفاک در پوستر و عکس نوشت

هوالحبیب

مثل همیشه

بر یک موج سینوسی سوارم

یک فراز و فرود مداوم

کاش می‌دانستم

آخرش کجا تمام می‌شوم

توی کدام حالت

اوج یا فرود؟

نظر دهید »
...
ارسال شده در 12 مرداد 1403 توسط زفاک در مخاطب خاص

هوالحبیب

ورق بزن مرا

خواندنی شده‌ام…

نظر دهید »
میهمان عزیز
ارسال شده در 10 مرداد 1403 توسط زفاک در روزنوشت

هوالشهید
بعد از شهادت رئیس جمهور، بعد انتخابات و همه ماجراهایش، تازه دیروز کمی دلم خوش شده بود. دلم روشن شده بود. مراسم تحلیف را می‌دیدم. نطق رئیس جمهور جدید را . پشتیبانی‌اش از جبهه مقاومت و فلسطین را. نماینده‌ها از روی صندلی‌هایشان بلند شده بودند و شعار می‌دادند. محکم و باصلابت. همه دست می‌زدند. فرماندهان مقاومت آن جلو نشسته بودند. دوربین زوم کرده بود رویشان. من توی دلم پر از خوشحالی بود. خبر نداشتم از آینده. از روز بعدش، کمی کمتر از بیست و چهار ساعت. هیچ کس خبر نداشت. همه داشتند کف می‌زدند. همه خوشحال بودند. همه همدل بودند یک صدا بودند. متحد بودند. علیه یک دشمن مشترک. علیه کسی که فقط دشمن فلسطین نبود. فقط دشمن اسلام نبود. دشمن بشریت بود. یک غده سرطانی. یک غده بدخیم که حالا کارش از دارو و درمان‌ها گذشته بود. مثل آدمی که به ته خط رسیده. مثل بلنگ وحشی که توی قفس گیر افتاده. پنجه می‌کشد به دیواره‌های قفس.دندان تیز می‌کند. اسیر هست اما باز هم زورش را می‌زند. آخرین زورش را می‌زند. فکرش کار نمی‌کند. ذهنش درست تحلیل نمی‌کند. چون آخر خط است. ته خط یعنی اینجایی که اسرائیل رسیده این پلنگ وحشی توی قفس.
ذوق می‌کردم. توی گروه کلاسی‌مان پیام می‌دادم. نمی‌دانستم مثل همه وقتهای دیگر. حال دنیا پایدار نیست. نه. خوشی‌‌هایش هم. دشمن، این آدم به ته خط رسیده، این غده بدخیم. این پلنگ وحشی توی قفس ممکن است چنگال‌های تیزش را از بین دیواره‌‌های قفس رد بکند. ممکن است چنگ بیاندازد و عزیزی را از ما بگیرد آن هم زمانی که به ته خط رسیده.
ناراحتم. دمغم مثل وقتی که حاج قاسم رفت. مثل وقتی که خبر شهید جمهور توی تلوزیون پخش شد. شده‌ام مثل آدمی که زخم خورده. مثل کسی که عزیزی‌ را از دست داده. یک میهمان عزیز. آن هم توی خانه خودش. کسی حرمت میهمانمان را شکسته. کسی روی غیرتمان دست گذاشته. هنیئه مال فلسطین نبود فقط. مال همه اسلام بود نماینده همه نیروهای مقاومت بود. فریاد همه مظلومان بود. کسی که همه چیزش را داده بود پای مقاومت. فرزندانش، نوه‌هایش. همه را و حالا هم خودش را. عزیزترین سرمایه‌اش را. جانش را.

اسرائیل ,اسماعیل هنیئه ,ترور ,تهران ,شهادت نظر دهید »
بی‌نصیب
ارسال شده در 6 مرداد 1403 توسط زفاک در روزنوشت

هوالحبیب
انگار به سندرم جدیدی مبتلا شده‌ام. دائم گروه را چک می‌کنم. دم به دقیقه پیام جدید می‌آید. از آمادگی و پذیرش تا شروع کلاس‌ها. برمی‌گردم توی گروه دیگری و دوباره لیست را چک می‌کنم. تو این چند روز برای چندمین بار است. انگار قبولدار نشدم. انتظار دارم معجزه شود. مثلا چشمم تار دیده باشد. یا اسمم را از قلم انداخته باشم. نمی‌دانم. شاید. می‌گردم برای چندمین بار اما اسمم نیست. دوباره از بالا به پایین. از پایین به بالا. باز هم نیست. توی قسمت سرچ می‌زنم. باز هم نیست. ته دلم خالی می‌شود. انگار یک سطل آب یخ ریخته باشند روی سرم. دست و پایم بی‌حس می‌شود. دستم به جایی بند نیست. به که معترض شوم؟ به خودم شاید… انگار بین این همه آدم جایی برای من نبوده. من بین این همه آدم عاشق جایی نداشتم. انگار جای من اینجا بوده. در مرکزی‌ترین نقطه ایران. در دل کویر که آفتاب بی‌رحمانه می‌تابد هر روز بیشتر و بیشتر. من نشسته‌ام اینجا دور از شمس‌الشموس. زل زده‌ام به عکس‌های توی گروه دوباره. آه می‌کشم. با خودم حرف می‌زنم. حالا می‌فهمی نفوس مستعده یعنی چه؟! حالا می‌فهمی تأثیر حرف و عمل را؟! حساب و کتاب‌هایت دستت آمده؟! می‌بینی بی‌نصیبی که شاخ و دم ندارد. این هم بی‌نصیبی است. بی‌رزق و روزی شدن است. اصلا رزق بالاتر از این هست؟ صلاه صبحت را در حریم حرم بخوانی با گنجشک‌های توی رواق‌ها به آقا سلام بدهی و مثل کفترها رها و آسوده بروی پی درس و بحثت. اصلا لذتی بالاتر از این هم هست؟ محفل اشک را هم که اضافه کنی چه می‌شود. دلم می‌سوزد دوباره. یاد طلبه‌های نجفی می‌افتم. با عبا و عمامه کتاب به بغل بین الطلوعین پا تند می‌کردند سمت مدرسشان. خوش به حالشان. من آدم حسودی نبودم اما جلوی دلم هم نمی‌توانستم بگیرم. مثل حالا که دارد دم به دقیقه آه می‌کشد با هر فریم عکس با هر پیام.

#زیارت ,امام رضا علیه السلام ,دارالعلم ,علم ,مشهد نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 33
  • 34
  • 35
  • ...
  • 36
  • ...
  • 37
  • 38
  • 39
  • ...
  • 40
  • ...
  • 41
  • 42
  • 43
  • ...
  • 104
 
غَیث
مطالب این وبلاگ کاملا تولیدی است. استفاده بدون ذکر منبع ممنوع!
موضوعات
همه
الی الحبیب
اندیشه
اهل البیت(علیهم السلام)
حضرت صاحب (عج)
حضرت عشق(ع)
تمرین نویسندگی
حرکت جوال ذهن
خاطرات
دلنوشته
روزنوشت
شطحیات
شهدا
لژنشین‌ها
مخاطب خاص
هایکو
پوستر و عکس نوشت
کنایات
یار مهربان
یک بیت
یک خط روضه
پیوند ها
  • نور عیننا
  • حب فؤادی
  • بخوان با ما
  • میم. الف.
  • سه نقطه
  • آمار
  • امروز: 59
  • دیروز:
  • 7 روز قبل: 140
  • 1 ماه قبل: 792
  • کل بازدیدها: 227738
  • موزیک آنلاین
    MeLoDiC

    کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان