هوالحق
امشب از آن شبهایی است که دلم میخواست مرد بودم. نه اینکه زن بودن بد است ها؛ اما خب آدمیزاد است دیگر گاهی هم دلش میخواهد مرد باشد. مثلاً یکی از آنهایی که این روزها رفته است وسط لاس وگاس، قلب کشوری که بنای جنگ و نابودی وطنش را داشته، وسط تشک، نفس نفس زده، یاعلی گفته و دو خم حریفها را یکی یکی گرفته و خاکشان کرده. با پرچم منقش به الله، دور پیروزی هم زده. بعد جفت پا پریده روی سکوی اولی. آخ آخ بعد هم مدال طلا را انداختهاند گردنش و او دست روی سینه، سرود ملیاش را زمزمه کرده و دل یک ملت را شاد و چشم همه حسودیهای این خاک و این نظام را کور…
خودمانیم خیلی کیف میدهد مرد باشی…
