دستار را روی کله بیمویش جابهجا میکند. با خودش میگوید:«این وقت روز یعنی کیه؟!» به زحمت خودش را از روی نیمکت چوبی بلند میکند و دم در میرساند. در که روی پاشنه میچرخد؛ نگاهش روی بچهها میخکوب میشود. یک گله بچه قدونیم قد. لباسهای بلند بلوچی به تنشان زار میزند. مال پسرها ساده و سفید و مال دخترها رنگین با سر آستینهای سوزن دوزی شده. تُک یکیشان تا روی زمین کشیده شده. دستی توی ریشهای سفید و بلندش میبرد. با انگشتهای باریک و چروکیدهاش سر چانهاش را میخاراند. پسرکی سبزه خودش را از بین بچهها بیرون میاندازد و میایستد روبهرویش. نانیام گفت: «گره کار به دست تو باز میشه.» امان نمیدهد. «نانیات چی خیال کرده؟ خدا با من چاق سلامتی داره؟ یا یار جونیاش هستم؟ خدا صدای آن شیخ هم…» پسرک خیال ندارد رهایش کند. نمیگذارد حرفش به آخر برسد. میگوید: «به خاطر گل محمد»
ساکت میشود. اول خشمش میگیرد. دلش میخواهد سیلی محکمی حواله پسرک کند. تا حالا کسی جرات نکرده بود اسم گلمحمد را جلویش ببرد. دندانهای سیاه و کرم خردهاش را روی هم فشار میدهد. بعد خوف میکند. از خدا یا از نگاه معصوم پسرک. معلوم نیست. دستش را پس میکشد قوتی هم ندارد برای این کارها دیگر. نگاهش روی بچهها دور میزند. انگار همهشان گل محمد شده باشند. رحمش میآید.
جلو میافتد و گله بچهها پشت سرش. میروند و میروند. از کپرها و خانههای دست ساز که دور میشوند؛ جایی وسط بیابان خدا که کهورها و گزهایش هم از تشنگی له له میزنند، میایستند. پشت به بچهها روی ماسههای آفتاب خورده زانو میزند. دستارش را روی زمین میاندازد. دستهای ناتوانش را بالا میبرد. دلش شکسته به یاد گل محمد یا برای خاطر این بچهها. معلوم نیست. از ته دلش از همه وجودش صدا میزند: «خدا…» بعد همه بچهها؛ همه ذرات بیابان؛ همه مولکولهای هوا؛ همه گونها؛ همه با او صدا میزنند: «خدا… خدا….»
کم کم بادی میوزد. چرخههای خشکیده دور بچهها به گردش در میآیند. سر و کله ابرها پیدا میشود. بچهها یکی یکی بلند میشوند. نگاهشان پی ابرهاست. دست و صورتهای سوختهشان رو به آسمان منتظر است. اولین فرشته که مینشیند روی گونههای چروکیدهاش. یکی فریاد میزند: «عامو بارونه… عامو بارونه…»
ردپای باران