دست به سر
نفسهایش تند و بیقرار بیرون میریزد. عبیدالله دستی روی کپلهای قهوهای براقش میزند. اسب سُم بر زمین میکوبد و شیههاش سکوت صحرا را میشکند. اِبن حُر، بادی به غبغب میاندازد.
- باد هم به گرد پایش نمیرسد!
امام رو برمیگرداند و از خیمه دور میشود. واژههایش دل باد را به هم میریزد.
- دور شو. آنقدر که فریاد استغاثهمان را نشنوی.
